پ.ن: مثل همیشه! مثلا خوانندۀ گرامی! هیچ حقی بر گردنِ من نداری اگر این را خواندی و وقتت تلف شد. میخواستی نخوانی. اصلا نخوان. راحت ترم به خدا. وقتی حتی خودِ نویسنده یک بار این را نمیخواند.
دیگر خیلی وقت است برای نوشته هایم، حرفهایم ارزشی قائل نیستم و اصلا حق نمیدهم به خودم که بنویسم. اما بعضی وقتها آدم کم میآورد و پس از ساعتها زیرِ این برف و باران بودن، میآید توی این چهاردیواریهای بزرگ و کوچک بسته و سرش درد میگیرد و قرصخور که نیست، اما قرص هم پیدا نمیشود و دنبال هر درمانی میگردی، نمییابی و کلی کار میریزد سرت و میمانی و دلت میگیرد از این همه ... و پناه میبری به نوشتن به یادِ تو. و تو... که چرا مینویسمت، دلم زیادی برایت تنگ میشود و از اینهمه دلتنگ شدن خیری ندیده ام و...
---
دلم میگیرد از این همه مثل هم شدن و مثل هم کردن و مثل هم خواستن. و نفهمیدن و خواستن و خود خواستن و ....
آقای جامعهشناس که مستقل است و آزاداندیش و اخراجی، حتی همه را مثل هم میخواهد. که همه تهرانی شوند، حتی با تکثر محلهها و قومها. و اصلا کارش همین است. و حالت به هم میخورد از این همه... آقای جامعه شناس که ندیده دوستش داشتی. اما نمیفهمد که میشود. باشد، میشود. اما نمیشود آخر. و من هنوز عاشق لهجۀ تنبلم هستم. و لعنت بر تو.
بر من که تو را باور میکنم.
-------------
و خسته ام عزیز، از این همه عین هم شدن. و دارد حالم به هم میخورد. و از چراغ قرمز رد میشود. بهتر. میشنود بهتر. آخوند میبیند. بهتر.
بباز همه را وقتی قرار است مثل همه شوی، نمیبازی. و اگر مثل همه نشوی، هیچ چیز را نمیبازی. بخند به ریشخند موریانگان.
و موریانهها با هم کار میکنند. سوسکها. و هیچکدام اینقدر شبیه هم نیستند که اینها. که لعنت بر اینها که به هیچ چیز نمیشود تشبیهشان کرد با اینهمه کثافت.
و سیستم که تو میگویی است، لانۀ پیچ در پیچ مهندسی شدۀ همین موریانگان. که غایتِ مهندسیِ همین موریانگان است.
و مکرالله
و الله خیرالماکرین
---
فریب این اهالیِ سیستمِ به ظاهر مسلمان را نخور. اینها همه نه به خدا، که به سیستم ایمان آوردهاند. و بگذار که خداوند را سیستماتیک ببینند، و هیچوقت نفهمند در هر سیستمی ممکن است روزی اژدهای موسی هم خورده شود. بگذار چنین بپندارند، تا روزی که عصای موسی در لقمهای ببلعدشان.
میدانند مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد اما گویا میپندارند در دهچوبهایشان خوب میگنجد و حتی در...
---
و سیستم، نظام، ساختار و هرچه دیگر که اسمش را بگذاری، آدمها را مثل هم میکند. همه را مثل هم میبیند، در راستای هدف بزرگ، یعنی همان مثل هم کردن. هر یک بهانهای.
اما عشق در هیچ ساختاری نمیگنجد. ساختار را نابود میکند، دور میزند، گیج میکند و ...
و وای، وای بر آن روز که ساختاری عشق را در خود مستحیل کند. و وای و هزاروای که امروز، دو ساختار اصلیِ جهان هر دو این کار را میکنند. یکی از تاویل عشق به سکس و دیگری از تاویل عشق به سیاست.
و وای که اگر در این جنگ قدیمیِ عشق و عقل، یارانِ عشق، مکرِ عقل را نشناسند و مغلوبِ ساختار شوند به بهانۀ عشق.
اما والله خیرالماکرین.
------------------
فریبِ ساختارباورانِ مومنظاهر را نباید خورد. هرچند صدای خود را در جهانِ ساختارمندی که دوستانشان ساختهاند، پر کنند. و پر میکنند چنان که گوشهایمان کر شود، اما نباید ترسید که صدای خدا را گوش ِ دل میشنود، که کر نمیشود مگر به طعامِ ساختارباوران. و زنده باد بیطعامی، آن طعام که از ساختار برآید. آن طعام که حرام. و زنده باد فقر، وقتی گوشِ دل را باز کند. و آن گرسنگی.
و وای بر ما که پوست و گوشتمان از نانِ شبهه بر هم آمده است که نمیشنود.
و لعنت بر شیطان.
------------
لا اله الا الله. عزیز! بازی ِ عشق را این زمانه به سخره گرفته، خالی از معنا کرده، به ظاهرِ عاشقی، شهوت عاقلی میکند و جان میگیرد و چشم و گوش میبندد.
فریب نباید خورد. به جوانی.
--------------
دیوار را بگیرند، خیابان را. اما تا دیوار را نریزند و خیابان را پی نکنند، فایده ندارد. شهر نه با خونِ آدمیان، که با نیتِ خدایی بنا شده است و این است گناهِ بزرگ.
آدمی اشرف مخلوقات است، نه موریانهها. و البته کشتنِ پشهها هم بیدلیل گناه دارد.
اما کشتنِ آدمی، ولیِ خدا و خدا است که گناهِ اعظم است. و شهر، ساختار، قربانیِ خدا است به پای بتِ نفس و خردِ انسانی.
و این است که نامبارک میکند بنیادِ هر سیستمی را.
-------------
و ولایت، عشق است. که ساختار ندارد. حالا بکش خودت را مسلمان، که از خاتم النبیین –صلوات الله علیه و آله و سلم- و آن شیرِ خدا، علیِ ولی –علیه الصلوه و السلام- ساختار و نظامِ اجتماعی در بیاوری.
و تو جناب، که از خسرو و قباد و هوشنگ.
---------
آنگاه که ولایت جانِ تو را در بگیرد، در مسیرِ ولایت، هر چه میکنی برای خداست.
با ساختار و در آن، محک نزن حکایتِ عشق را، عزیز.
-------------
و فراموش نکن مکرِ خدا را و مکرِ ولیِ خدا را.
و ولیِ خدا، حتی شاید خودش غرق در مکرِ خدا شود، و بازیِ خدا را بازی کند، بی آن که بداند.
چرخِ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد، ای عزیز! چه برسد به خدا.
--------------
فقط راضی نشو به اینی که هست، و وهم نپندار آنی که باید باشد را. هست. ماییم که نیستیم.
تقدیم به خیلیها که این روزها هر که را از رفقا که نگاه میکنی یا درپی مراسمِ عقد و عروسی است، یا در پیِ راضی کردنِ خانواده و دخترِ مردم برای ازدواج یا حداقل در فکرِ آن، البته به جز حمعِ رندان!
پسر در دههی سومِ زندگیش است، حداقل 6-7 سالی است که چشمش خواسته و ناخواسته دنبالِ دخترانِ مردم است و اگر خیلی باتقوا باشد، حداقل گوش و دلش. اما حالا دیگر فکر میکند مردی شده و دیگر وقتش است. بخور و نمیری هم درمیآورد و چشم به کمکهای مالیِ پدر، همه چیز را حل شده میبیند. حالا باید همه دست به دستِ هم بدهند و دخترِ موردِ نظر را پیدا کنند. اما دخترخانمِ موردِ نظر را آقاپسرِ جوانِ ما نمیشناسد. آقا این همه سال درس خوانده تا مثلِ بقیهی مردم، چهار سالِ دیگر نفهمد که با زنش از روم تا زنگ فرق دارند. خب راهِ حلِ اول این است که دیدارها و صحبتهای آقاپسر و دخترخانم مدتی، دو سه ماهی، ادامه پیدا کند تا همدیگر را خوب بشناسند. اما حرفش را هم نمیشود زد. پدرِ دختر که او را از سرِ راه نیاورده که هر دو سه ماه بدهد دستِ این و آن تا کی از همدیگر خوششان بیاید. مردم چه میگویند؟ حلال و حرام چه میشود؟ اصلا حتی خاله و عمه و مادربزرگِ خودِ پسر هم میگویند خوبیت ندارد. پس چه باید کرد؟ راضی شویم به موافقت و نظرِ بزرگترها! ابدا! هرگز! مگر املند؟ اصلا مگر خودِ عمه اقدس نبود که سی سال پیش همینطوری شوهرش دادند و هنوزِ هنوز که هست شوهرش نمیگذارد با خانوادهاش رفت و آمد کند و هیچکس که نداند، مادرِ دختر که میداند چه عذابی میکشد عمه خانم از شوهرش! مگر آقابزرگاینها تحقیق نکردهبودند و نمیشناختند شوهرِ عمه را؟ چرا! اما خب همهی آدمها که به همین راحتی شناخته نمیشوند. پس چه کنیم؟ چند تا راهِ دیگر هم هست. یکی عقدِ موقت (اوهوی! مگه خودت ناموس نداری؟)، دیگری آنکه پسر خودش دختر را از جایی بشناسد و معرفی کند (استغفرالله! اما فاطمه خانوم! من فکر نمیکردم شازدهی شما تو دانشگاه و محلِ کار چشمش دنبالِ دخترای مردم باشه که حالا این عروسو تحویلتون بده!) و هزار راهِ دیگر که هرکدام هزاران حرف و حدیث و آیهی دندانشکن دارد!
پس چه کار کنیم؟
1. در زمانهی ما و حداقل در طبقهی متوسطِ شهری (بهخصوص در شهرهای بزرگ)، که جامعهی نمایان و غالبِ فرهنگی هستند، جوانان حاضر نیستند با کسی ازدواج کنند که خودشان او را نمیشناسند و ندیدهاندش و با او صحبتها نکردهاند و از زیر و بمِ فکر و اعتقاد و روحیات و زندگی و ... او باخبر نیستند. به نظرِ من که، چه بخواهیم و چه نخواهیم، اوضاع اینطور است؛ نیست؟
2. دیگر نمیشود به اعتمادِ نظرِ بزرگترها عمل کرد. هیچ بزرگترِ معمولی نمیتواند ادعا کند فلان جوانِ عادی را در حدِ ازدواج میشناسد. هر کدام از ما این روزها صاحبِ هزاران راز و پیچ و خمِ فکری و عقیدتی شدهایم که در مخیلهی بزرگترهایمان هم نمیگنجد. بزرگترها هم دیگر حاضر نیستند عذابِ لعن و نفرینهای بعدیِ ازدواجِ شکستخورده را بهخاطرِ ثوابِ احتمالیِ مهیا کردنِ ازدواجِ شاید موفقِ دو جوان بخرند! آنها هم دیگر این کار را به خودِ جوانها سپردهاند. اینطور نیست؟
3. گویا روشِ سنتی دیگر ممکن نیست! آنقدر که دیگر برای بسیاری از ما غیرِممکن است باور کردنِ آنکه دختر و پسری ندیده و بنابر امر و مصلحتِ بزرگترها همدیگر را به همسری میپذیرفتهاند. و البته علتِ این امر در عالمِ سنتیِ ما[1] شاید آن است که تشکیلِ خانواده در جامعه و خانواده چندان مهم و غایی است که کودک از آغاز خود را در معرضِ آن میبیند (شاید خالهبازی و بازیهای دیگرِ شبیهش که البته تا حدِ کافی شاملِ پسرها هم میشود، امارهای بر همین مسئله باشد. بازیهایی که روز به روز دارد کماستفادهتر میشود و بازیهای انفرادی و اجتماعی -از بازیهای کامپیوتری تا دکتربازی و پلیسبازی و بانکبازی و...- که خانواده نقشی در آن بازی نمیکنند، رایجتر و پرطرفدارتر). در عالمِ سنت، به خاطرِ کمرنگتر بودنِ فردیت و وحدتِ نسبیِ سبکِ زندگیِ مردم و شبیهبودنِ زندگیها به هم، طبیعی به نظر میرسد که با احتمالِ بالایی هرکسی بتواند با کسِ دیگری زندگی کند. ضمنِ آنکه وظایفِ مردانه و زنانهی پسر و دختر کاملا جاافتاده و مقبولِ عمومی است. پسر میداند که باید حامی و مراقبِ همیشگی و همهحالیِ خانوادهاش و نانآورِ آنان باشد، و دختر میداند که باید مدیر و هنرمند و دلگرمیِ شوهرش باشد و از شوهرش توقعِ بیش از حد نداشتهباشد (و البته من دربارهی صحت و سقمِ این وظایف، اصلا قضاوت نمیکنم). و بر این اساس، بهطورِ معمول زن و شوهرِ بد تنها کسی است که این وظایف را به خوبی انجام ندهد. اما این روزها همهچیز عوض شده است، نشده؟
4. خب، پس به روشِ مدرن روی بیاوریم؟! پس از استغفار نزدِ زاهدِ شهر، میبینیم که خب، میشود دختر و پسر در اینهمه جا که دنیای مدرن ساخته، از دانشگاه و محلِ کار و پیادهروهای شهر و... و...، با همدیگر آشنا شوند و با هم مدتی را به خوشی بگذرانند و اگر مطلوبِ طبعِ هم شدند و همهی امکانات فراهم بود، پسر به خواستگاریِ دختر برود و البته که حداقل مادرِ دختر مدتهاست از این رابطه مطلع است و پس پدر هم راضی میشود و بلهبرون و عروسی به مبارکی و میمنت برگزار میشود انشاءالله. و البته این بهترین حالتِ قضیه است که مجبوریم هی برای اطرافیانمان دعا کنیم که عاقبتشان به همین خوشی شود. اما حالتهای دیگرِ قضیه آن است که پسر دختر را میپیچاند یا دختر پسر را، که کاش ساده بپیچانند و به آن یکی جز آسیبِ روانی نزند و مبادا هتکِ حرمتی از دختری، یا آنکه بعد از سالها رابطهی عاشقانه، دختر یا پسر مسیرِ زندگیِ خود را عوض میکند و آن یکی نمیتواند با این زندگیِ جدید بسازد و پس این همه سال عشق، به باد میرود و کاش نفرینی در پی نداشته باشد، یا بدتر از همه آنکه مدتی بعد از آنکه به میمنت با هم ازدواج کردند، میفهمند که نه، طرف آن که فکر میکرده نیست و هر چه این همه وقت با هم داشتند، بازی بود و ادا و نقش و نقاب، و میبیند که این همه وقت با هم بودن هم باز هیچ فایدهای نکرده است!
اما مسئلهی دیگر و شاید مهمتری که هست، آن است که این روشِ مدرن و این ارتباطهای کمابیش آزادِ دختر و پسر، گویا اساسا مخالفِ شرع و فقه است، و بخشِ کثیری از جماعتِ مدِّ نظر، مذهبی و متشرع اند و به راحتی حاضر نیستند به چنین رابطهای تن دهند. پس چه باید کرد؟
5. شاید راهِ دیگر، راهی میانه باشد. پسر دختر را از طریقی (از همان طرق متعددِ جدید) از دور میشناسد و چیزهایی را که شنیده پسندیده، پس به خانواده خبر میدهد و خانواده دست به کار میشوند و پسر و دختر چند بار مختصر همدیگر را میبینند و حرف میزنند –کاری که شاید خیلی روشنفکرانه یکی دو بار قبل از خواستگاری، با اطلاع و بی اطلاعِ خانوادهها با رعایتِ حیا و تمامِ شئوناتِ اسلامی(!) رخ داده باشد- و اگر پسندیدند، پس وکیلم و مبارک است.
اما ضمنِ اعلامِ انزجار از همهی راههای میانهرو و مثلا مرضیالطرفین و یهکم از این و یهکم از اون، به نظر میرسد که این راه هیچ مشکلی را که حل نمیکند –جز وجدانِ مسلمانِ جماعتِ متشرع، که کاری کردیم مطابقِ شرع-، هیچ، بلکه همهی مشکلاتِ دو روشِ قبل را دارد. نه با چند دیدار و شناخت و معرفیِ اجمالیِ خانوادهها، طرفین همدیگر را میشناسند و میتوانند به هم اعتمادِ کامل داشته باشند، و نه این چندین دیدار شرعی است. تعارف که نداریم، نومن ببعض و نکفر ببعض نباشیم، یا ارتباطِ دختر و پسرِ نامحرم حرام است یا نیست. حالا چه برسد به آن که دختر و پسر روبهروی هم سربهزیر بنشینند و پسر گاه سر را بالا کند و دختر را برانداز کند و دختر هم متقابلا، و بعد دیدیم که دختر خوشش آمد و پسر نه، خب دختر سرخورده میشود. سرخورده هم که نشود، کمکی ناراحت که میشود، نمیشود؟
6. پس چه کنیم؟ من هیچ راهی ندارم. نمیدانم. اصلا قصدِ پاسخ دادن هم ندارم، که اگر هم داشتم، نمیتوانستم و شروع میکردم به چرت و پرت گفتن و فلسه بافی و.... اما خب، شاید ناچار باشید به همین راهِ مزخرفِ وسطی دست بیاویزید و وجدانتان را راحت کنید و ازدواجتان را ان شاء الله موفق. شاید هم بد نباشد فرزندِ زمانهی خود باشید و کثافتِ زمانه را بر گردنِ خودِ تقدیرِ الهی بیندازید و متجددانه ازدواج کنید. بعید نیست موفق شوید. گناهش گردنِ خودش! ازدواجِ فامیلی هم خوب است. همدیگر را خوب میشناسید و آن هم مطابقِ عرف و شرع بهخاطرِ روابطِ نزدیکِ خانوادگی از کودکی. آخر و اول همه هم آن که توکل کنید که الا بذکر الله تطمئن القلوب. ان شاء الله خوب میشود.
7. بعضی وقتها صرفا نشان دادنِ مشکلات هم بد نیست، وقتی همه خود را به بیخیالی زدهاند. فقط گفتم و پرسیدم تا جوابِ جماعتِ مخاطب –حضراتِ شمایان- را بدانم. شاید شما به راهِ دیگری رفتهاید و میخواهید بروید که به صلاح است و ما از آن بیخبریم. منتظرم.
- چند روز پیش با عزیزتر از جانی، بر سرِ یک دورهی لغتنامهی دهخدا شرط بستم که تا ده سالِ دیگر ازدواج نمیکنم. پس این مطلب هیچ ربطی به زندگیِ شخصیِ من ندارد. (حالم از اینِ وبلاگ به هم میخورد! از این که در وبلاگ به دنبالِ شخصیهای هم هستیم!) فقط مسئلهای کاملا اجتماعی است که مقتضای سنِ همسالانِ من است و من هم که به تبع گاه به زندگیِ آنان فکر میکنم، در عجب میمانم که چطور ازدواج میکنند. من که فعلا خودم را چسباندهام به جماعتِ رندان و در انتظارِ آن نگاهم که همهی حسِ تاریخ در آن است! :-P [این هم جهتِ حدیثِ نفس (-: ]
[1] منظور از عالمِ سنتیِ ما، بازهی زمانیی است از نمیدانم کی و حداقل از قرنِ سوم و چهارمِ هجری تا مشروطه. هرچند که این میراثِ سنت بعد از مشروطه تا همین حالا همچنان ادامه دارد، اما از آنموقع به بعد این سنت نااصیل است و تنها جسدِ سلیمان است بر بالای ایوان.
- همان قدر که از آل خلیفه و آل سعود بدم میآید، از فوتبال هم بدم میاید؛ حتی بیشتر. اما ببا این حال به استادیوم میروم تا کاری را که احساس میکنم باید، انجام بدهم.
همان قدر که از آل خلیفه و آل سعود بدم میآید، از فوتبال هم بدم میاید؛ حتی بیشتر. فوتبال آدمی را غافل میکند و آل خلیفه و آل سعود با ظلم و ستم خود، ناخواسته آدمیان را بیدار.
- و البته ناراحتیِ تماشاچیانِ استقلالی و پرسپولیسی طبیعی است و حرجی بر آنان نیست. نه از آن رو که -نعوذ بالله من شرِّ نفسی- آنان غفلت زده اند و ما هشیاران؛ نه، که فکر میکنم همه درگیرِ فضای اطرافِ خودیم و آنان بیخبر از آنچه در بحرین میشود و ما بیخبر از آنچه ها که در کجاها میشود. و اگر حمایت از بحرین، حق است -ان شاء الله، چنان که اکنون ما میپنداریم- نعمتی است از خدای تعالی که محیطِ ما را چنان کرده که ما چنین کنیم.
در این صورت، فحش و لعنِ جماعتِ پرسپولیسی و استقلالی گیراتر است یا دعای خیرِ احتمالیِ مردمِ بحرین و عربستان؟
- فیلمِ "برف روی شیروانیِ داغ" را ببینید. به کارگردانی و نویسندگیِ محمدهادی کریمیان. قصه، قصۀ شاعری است مستقل شبیه به روشنفکران، که حالا مرده است و شاگردان و نزدیکان هر یک به نیتی، از نامی و نانی، دور جسد شاعر جمع شده اند، درمانده از این سوال که "محبوب" شاعر که بوده است؟
یک فیلمِ دینیِ خوب!!

- "طریقۀ مسمای ماهی: اول ماهی را درست سرخ کن. بعد پیاز را ساطوری کن میانِ روغن چرخ بده. آلوچه ریزه را هم بریز چرخ بده. انار تازه را دانه کن بریز میان روغن. نصف اجزا را بریز در شکم ماهی درش را بدوز، و نصفِ دیگرِ اجزا را بریز پای ماهی. بعد آبغوره بریز. به روغن که افتاد بردارید تناول کنید."
کتاب "جامع الصنایع" (آشپزی نامه از عصر قاجار)، از مولفی ناشناخته، به کوشش ایرج افشار، منشتر شده به دست نشر وزینِ "میراث مکتوب". دیروز شنیدم توصیفش را و امروز دیدم و خریدم. کتابی است عالی. از مجموعۀ رسائلِ میراث مکتوب، شمارۀ 10. از همین مجموعه "رستم نامه" اش را هم پیشنهاد میکنِم بخوانید. حکایت منظوم مسلمان شدنِ رستم است به دستِ امیرالمونین علی (ع)! این است فرهنگ و حکمتِ ایرانِ اسلامی! (البته به قول حضرتِ میرشکاک، در این مسائل نباید پناه به اسفندیار فراموش شود)
جامع الصنایع دستور آشپزیی است با زبانِ ساده و شیرین از عصرِ قجر. همینش را بگویم که از نمایشگاه که داشتم برمیگشتم، توی مترو کتاب را دست گرفته بودم و ورق میزدم. وقتی خواستم ببندمش و کنارِ بقیۀ کتابها بگذارم، مردِ سمتِ راست و خانمِ سمتِ چپم هر دو مجذوبِ کتاب شدند و خواستند کتاب را ببینند و نام و نشانش را پرسیدند.
از نمایشگاه که بگذریم، در تهران در خیابانِ انقلاب، احتمالا میتوانید از کتابفروشی طوس (اول خیابانِ دانشگاه) یا کتابفروشیِ مولی (روبروی سینما سپیده) کتاب را پیدا کنید.
- این همه از جامع الصنایع گفتم، خیانت است از رمانِ بینظیرِ "کتابِ بی نامِ اعترافات"ِ داوود غفارزداگان نگویم. رمانی است خیلی خیلی خیلی بینظیر. یعنی خودِ رمان. یک اثرِ بزرگِ ایرانی از این زمانه ای که در آن به سر میبریم. اصلا قدرش شناخته نشده. از نشرِ بازهم بسیار وزینِ روزنه.
و البته جای تعجب دارد آنجا که آن جماعتِ سینما آتش بزن، که حالا بسیاریشان کسی شده اند برای خودشان –حالا بعضی از همان مدیرها (از بازیِ روزگار!) و بعضی قلم به دست و تفنگ به دست و فرمان ده-، هنوزِ هنوز است هراز گاهی از موی بیرون زدۀ بازیگری در تئاتر به غضب میآیند و تئاتر را ندیده، حکم به تعطیلیش میدهند و بیچاره آن گروه که بعد از خدا میداند چند وقت تمرین به امید فروشی اندک در یکی دو ماه، روی صحنه آمده اند اما بعد از دو هفته باید صحنه را به حکم آقای مدیرِ غضب کرده ترک کنند. که آن جماعتِ سینما آتش بزن، چشمشان گویا به همین موی بیرون زده بوده است و بس.
و البته این جماعت گویا امروز نگرانِ منافعِ سیاسیِ خویش اند، نه خدا و قرآن و پیغامبر و روحانیتش. که حالا فریادش از «گزارشِ یک جشن»ِ حاتمی کیا بلند شده که نکند برادر ابراهیمِ گذشته، از دوستانِ قدیم دلزده شده باشد و بخواهد دستشان را رو کند، که برای این جماعت، حفظِ نظامِ اصولگرای شبهِ اسلامی، از خودِ خدا مهمتر است و سکوت کن، پسر. جمله را پاک کن، که حالا هر ناکسی آن را بخواند، طعنه به فرمایشِ حقۀ امامنا میداندش و یکی میخندد که «مزدورِ دیگری فهمید باید به راهِ ما بیاید» و دیگری میگوید که «این نیز چپ کرده و از راهِ اسلام و امام و انقلاب برگشته است». و بر هر دو نیشخند میزنم که زهی خیالِ باطل، هر چه میخواهید خیال کنید و نیشخندِ سوم را بر آن میزنم که این حرفها را، ادای روشنفکرانه ای میپندارد که یک بسیجی درمیآورد تا خود را از فرهنگیانِ انقلابِ اسلامی نشان دهد. اما باز زهی خیالِ باطل، رفیقِ رند!
خلاصه، آتشکار ابتذالِ مطلق است در اهانت به معاد و فقه و روحانیت و جامعه و فرهنگ ایرانی و .... فیلمی که موضوعش، شک مردی است در برابرِ عملِ «وازکتومی»! و منِ احمق، نمیتوانم ادعا کنم صرفا ساختنِ فیلمی با این موضوع، ملتزمِ ابتذال است، اما انصاف میخواهم که بپرسم این فیلم را کدام آدمِ منصفی، کمتر از تمسخرِ اخلاقِ جامعۀ ایرانی میداند؟ کاری به تقدس یا حق و باطلِ این اخلاقِ کنونی ندارم، اما فکر میکنم تمسخر و اهانتِ اینچنین با اخلاقِ یک جامعه، جای پذیرش ندارد. جای نقد و حک و اصلاح محترم است و واجب. فیلمی که صراحتا بهشت و دوزخ را به طعنه میگیرد، فقه و روحانیتِ شیعی و امام خمینی را صراحتا به استهزاء میکشد، و اخلاق، اخلاق، خدایش بیامرزد و باز شاید «محسن امیریوسفی» بی تقصیر باشد در این بازی.
و اما چنین فیلمی، کمتر از آن است که بخواهم بگویم قصدِ اهانت به قرآن را دارد- نعوذ بالله- اما عدمِ حفظِ احترامِ قرآن خود جای توجهِ شایان است. در ام القرای جهانِ اسلام (!!!) اگر احترامِ قرآن به تمامی حفظ نشود، چه انتظاری داریم که در نیویورک، قرآن نسوزانند؟ سعی میکنم بدونِ داوری (هرچند محال است)، سکانسِ مذکور را روایت کنم:
«جنابِ حمیدِ فرخ نژاد روی تختِ خوابِ دو نفره در اتاقِ نیمه تاریک نشسته است در حالی که نیم متری آن ورتر همسرش نشسته است که بینشان کتابِ قطوری دیده میشود. زن، به خاطرِ آن که شوهرش حاضر نشده وازکتومی کند، از او شاکی است و با او قهر کرده است. مرد سعی دارد ناز بکشد و زن را منصرف کند. ناز و نازکشی و در واقع، بحث و جدلِ زن و شوهری بر سرِ وازکتومی کردن یا نکردنِ شوهر به آنجا میکشد که زن عصبانی میشود و کتابِ قطور را ناگهان بلند میکند و با خشونت و حرص، میخواهد آن را بر سرِ شوهرش بکوبد. چند بار کتاب را محکم جلو و عقب میبرد که بر سر و تنِ شوهر نمیخورد و میخورد. مرد کتاب را از دستِ زن میقاپد و آن را میبوسد و به حالتِ احترام آن را کنار میگذارد. کتاب، قرآن بوده است». با قرآن بر سرِ کسی زدن! برای من عجیب و خیلی بیشتر از عجیب است. (و البته این از تحجرِ من است!)
کاش، کسی میفهمید و به جای همۀ آن فیلمها و تئاترها و موسیقیها، به چنین فیلمی مجوز داده نمیشد! فیلمی که مطمئنا، اکثرِ این مضامینش در فیلمنامه اش که مجوزِ ساخت را گرفته، بوده است.
2. در عوضِ این فیلم، «حوالیِ اتوبان» را ببینید. فیلمی که نوشتۀ سعیدِ نعمت الله است و به کارگردانیِ سیاوش اسعدی. سعیدِ نعمت اللهی که پس از «زیرِ هشت» و «جراحت»، شیفتۀ نوشتنش شده ام. نویسنده ای که به جرات ادعا میکنم اسلامی مینویسد. فیلمنامه هایی اجتماعی که بدون بردن نامی از خداوند، نام و یادِ خدا در آنان غوطه میخورد. فیلم را اصلا چند بار ببینید که فروشی بکند برای سرسلامتیِ سعیدِ نعمت الله. جراحت را که میدیدم، جمله ای در سرم میرقصید: «بنویس سعید نعمتالله! بنویس! برای خدا بنویس! برای مردانگی! برای قصه ها! برای همۀ زیباییهای از دست رفته!»
3. انقلابهای کشورهای عربی، پشتِ سرِ هم، رو میشوند و بزرگان و کوچکانِ داخلی، درگیرِ دعواهای سیاسیِ خویشاند. حمایت از فلان برای ریاستِ فلان جا، تخریبِ فلان برای جلوگیری از فتنه های بعدی، مقابله با فتنه و فتنه گران که نمیدانم کی میخواهند باور کنند هر دشمنِ پلیدی عمری دارد و اگر زنده میماند، زندگیش در دلِ تو است، نه به جانِ خودِ او.
4. خدا بیامرزد صانعِ ژاله را.
بی ربط:
01- بسیاری از دوستان در حرمِ امنِ خدا هستند و من در تهران...
02- وبلاگِ دیگرم «هذیانات» را حذف کردم. دلیلش، به تو چه؟ اما، یک نکته که مربوط میشود به آن هم: وبلاگ و گوگل باز و فیس بوک و...، تجلیِ مطلقِ نفسانیت اند. فیس بوک، مهم این است که “what’s in your mind?” و تو به چه لایک میزنی و کدام گروه را جوین میشوی و نظرت چیست و تو مهمی و تو مهمی و تو مهمی و تو. تو خود خدای خویشی و خدای، خیالِ تو. که همه هر چه هست، پیشِ تو هیچ است، مگر آن که تو آن را بپرستی و تو آن را لایک بزنی و تو و تو و ... و در گوگل باز، به تبع. و در وبلاگ، نیز هم چنان. غلظت و رقت دارد، اما ردخور نیز هم؟ مگر که از اولیای خدا باشی که در اینها نفست، آمرت نشود.
اصلِ اصل نوشت:
اینها هم نفسانیاتِ دیگری است از من. مرگ بر من! هه هه!
وبلاگ جامع اخبار و تحلیلهای انقلاب تونس، انقلاب مصر
http://africanrevolution.blogfa.com/
پ.ن: راجع به اصل موضوع و حواشیش در ایران و تشکلهای دانشجویی شاید بعدا اگر قلم به نوشتن گشودم، مینویسم.
1. از سر وظیفه!:
1-1.مجلس در راس امور است!
کلا وقتی راجع به مجلس فکر میکنم، یاد کتاب ولایت فقیه امام میفتم. یه جای اون کتاب هست که نوشته برای قانونگذاریی کشور باید مجلسی باشه از متخصصان دین که از شریعت در باب مسائل، کشف قانون کنن. نسبت رو بسنجین با مجلس فعلی...
1-2. راجع به تجمع اعتراض:
داره حالم به هم میخوره از این محافظه کاریای مسخره. یکی از بچه ها که قبلا تو تجمع ها ندیده بودمش، جلوی مجلس گفت: "چرا کاری نمیکنن؟ بریم تو مجلسو بگیریم دیگه." !!!! گفتم: "سفارت امریکا که نیست، مجلسه." منظورم این که اینجوری نیستم. اما واقعا نمیفهمم معنای سخنرانی کوچک زاده رو در اون جمع و اون توجیهات و مثلا توضیحات. برادران و خواهران! تجمع برای دانشگاه آزادو فراموش کردین؟ که کوچک زاده و رسایی و اینها اومدن تا بچه ها رو راهی کنن که برن خونه، اما نتونستن. آخر از پیرمردی و احترام روح الله حسینیان استفاده کردن. روح الله حسینیان هم که تا حدی مورد علاقه و ارادت بچه ها بود و هم واسه خودش شیخیه و احترامش واجب، اومد و سخنرانی و تاکید کرد که بچه ها بیخیال شن و برن خونه. بچه ها هم این بار موافقت کردن، بی این که دلیل جدیدی شنیده باشن و واقعا قانع شده باشن.
خلاصه، کلا رسم شده چند تا از این نماینده های به ظاهر انقلابی و محبوب جنبش دانشجویی، در تجمعات معترض دانشجویی، میان و سخنرانیی میکنن و کمی پاچه خواری جنبش دانشجویی که "جنبش دانشجویی، جنبشی واقعا اصیله، که در این مقعیتها آگاهی و حقانیت و تعهد خودش رو نشون میده. من خودم رو جزوی از جنبش دانشجویی میدونم. ما هم مثل شما با این مسئله مخالف بودیم..." و بعد "حالا برادران! توجه داشته باشید که مسئله الان، انجام شده و تموم شده، حالا باید به فکر مواقع بعد بود. شما همین که اینجا حضور پیدا کردید، پیام خودتونو به اون نماینده ها رسوندین. الآن بهتره که شما هم به خونه هاتون برگردین و به کارهاتون برسین. هم زحمت کشیدین و هم خسته شدین. من به عنوان نماینده ی کوچک شما از شما تشکر میکنم." و بعد دانشجویان مقاومت کوتاهی میکنن و ناچار به خاطر خواست مسئولین تجمع، ناچار به خالی کردن عرصه میشن.
1-3. تشکلهای دانشجویی، همیشه خودشون این جور کارا رو راه انداختن و بعد خودشون به نحوی خرابش کردن. یا مثل لابی های پشت پرده، مثل جلسه پنج اتحادیه با نایب رییس مجلس بر سر قضایای دانشگاه آزاد، یا مثل محافظه کاریها و مصلحت سنجی ها و کوتاه اومدن ها، مثل کار جنبش عزیز عدالتخواه بر تجمع سه شنبه اعتراض به دانشجوی پولی.
1-4. دوستانی که منو از نزدیکتر میشناسن شاید بدونن نظر منو راجع به تشکلهای دانشجویی. ضمن مخالفت کلیم با تشکلهای دانشجویی، علاقه ای به جنبش عدالتخواه داشته ام و امیدهای بسیار هنوز به اون. اما اون هم، نخیر. البته ضمن ارادت ما به شیخ صادق شهبازی، شیخ مایی! اما ما مرید هیچکی نیستیم. (شاخ بازی)
2. اتفاقی:
2-1. امشب به طور اتفاقی قسمتایی از خبر ساعت 20 شبکه خبرو دیدم. گزارشی بود راجع به "الگو در زندگی". گزارشگر تو زمین فوتبال بچه های 12-13 ساله ی در حال تمرین فوتبال بود و ازشون میپرسید: "الگوتون کیه؟" بچه ها میگفتن: "کریستین رونالدو"، "مسی"، "بکهام" و خیلیای دیگه که من نمیشناختم.
2-2. حول و حوش 10 سال داشتم که این سوال مد شد که "الگوت تو زندگی کیه؟" من هیچ وقت جوابی واسه این سوال نداشتم. هنوز هم ندارم، به جز وقتایی که پیش خودم میگم: "ما مرید مولای درویشان علی هستیم." اما همین وقتا هم حس میکنم ادا در میارم. فکر میکنم هنوزم واقعا جوابی واسه این سوال ندارم. راستش ناراحت هم نیستم از این اوضاع. با خودم حال میکنم خیلی وقتا. خودبنیادیه دیگه!
2-3. انتظار داشتم گزارشگر حالا بگه که "ای وای! الگوی بچه های ما، به جای مفاخر فرهنگیمون، فوتبالیستای خارجی شدن!" اما گزارشگر محترم ادامه داد: تا چند سال گذشته ما چندین فوتبالیست حرفه ای داشتیم که در تیم های خارج از کشور بازی میکردن و شهرت جهانی داشتن. اما الآن تنها دو تا لژیونر داریم." شکایت به اوضاع فوتبال بود. حالا من گزارش میکنم که" ای وای! گزارش و افسوس خبرنگارای ما، به جای مسائل فرهنگی و فکری و خلاصه زندگی واقعی ملت، وضع فوتبال مملکت و فوتبالیستای بینوا (!) شده!"
2-4. ذیل عنوان اتفاقی، در حال تایپ پاراگراف بالا، یادم افتاد که بیربط نیست این نوشته به یک سالگی ضرغامی و بیانیه ها و اوضاع صدا و سیما.
2-5. ضمنا در مورد فوتبال، و ضمن تشکر از مصطفی قاسمی، علیرغم این که هیچ وقت عمرم به فوتبال هیچ علاقه ای نداشتم و اطلاعات فوتبالیم در حد جام جهانی 2002ه، چند هفته پیش به معیت همون برادر، رفتیم استادیوم آزادی، دربی استقلال و پرسپولیس. میخواستم ببینم اینجای دنیا چه شکلیه. خیلی مفصله. اما فقط یه صحنه رو برای اهلش اینجا مینویسم که جالبتر از همه اش بود:
در حین بازی، هی مصطفی رو میدیدم که سر به زیر برده یا رو به آسمون کرده و خدا و حضرت زهرا و همه ی مقساتو قسم میده و دعا میکنه که استقلال ببره! خب، طبیعتا به خاطر ریشمندی و بسیجیت مصطفی است. اما در نسبت دین و خدا و فوتبال و مردم و اینا خیلی جالبه. نقطه ی اوجش این جا بود که با سوز دل گفت: "خدایا! از خدایی تو کم میشه اگه استقلال این بازیو ببره؟"!!!
3...
چند بند پریشان در باب یک اقدام ابلهانه و جسورانه، قرآن را هم آتش میزنند
2. نمیدانم چرا کلا برای این قضیه، شخصا هیچ احساسی ندارم. یعنی اصلا انگار اتفاق تازه ای نیفتاده است. انگار چیز عجیبی نیست. میفهمید؟ واقعا نمیدانم چرا این قدر برایم عادی است قضیه؟ از سر بی غیرتی است؟ تا حدودی شاید. اما نه این همه. فکر نمیکنم قرآن برایم از خون آدمها و فلسطین و نظام و قضایای انتخابات کم اهمیت تر باشد. برای آنها این همه بیخیال نبودم. البته شاید ازآن وقت تغییر کرده ام. از بی اطلاعی از عمق فاجعه است؟ نه، فکر نمیکنم. قرآن را آتش زده اند و این کاملا واضح است و حتی خواجه حافظ شیراز هم میدانند. از سر بی دینی و بی اعتقادی است؟ الله اعلم بالصواب.
3. فکر میکنم همه اش به این خاطر است که مگر چیز تازه ای است قرآن را آتش زدن؟ کلام خدا را آتش زدن؟ خود خدا را قرنهاست سر بریده اند! سر بریده کلام سوخته هم زیادش است. آفتاب آمد دلیل آفتاب. اصلا خدا مرده است که من جرات میکنم این طور بنویسم!
4. "خدا مرده است" نیچه را همه شنیده ایم و اول کار فحش داده ایم و بعد گفته ایم (من گفته ام، فریاد زده ام، شما را کاری ندارم) خدا بیامرزدش که این همه خوب و زود فهمید چه شده. من یکی که فریاد "زهازه" ام بلند شده است. حالا از همان وقتها، از همان وقتها که من شدم من و تو شدی تو، من گرگ تو و تو پلنگ من، که "گرگم و گله میبرم، چوپون ندارم نمیتونم نذارم" که تو هم چوپانت که خدا بود را دوست نداشتی و سرش را بریدی و همین شد که گرگ شدی و اگر هم نشده بودی، وقتی دیدی من گرگ آمده ام که گله ببرم، مجبور شدی گرگ بشوی که نگذاری تنهایی ببرم و بخورم و ... پس جماعت گرگان را عشق است که جماعتی اند بی چوپان، در پی گله بری خود تا آنجا که بخواهند، و تا کجاها که میخواهند، خوش جماعتی هستند که هیچ از خود دریغ نمیدارند جز چوپان، که چوپان آنان را از تمتع خویش باز میدارد. و بد جماعتی اند که بر خود نیز رحم نمیدارند و هر جا نشانی از چوپان می یابند، به هزاران نیش و پنجه، پاره پاره اش میکنند تا به تمامی نابود گردد و بچه گرگان هوس چوپان به سر نبرند.
5. حکایت همه اش همین است. از همان روزها، همان روزها که شکم بر قلب چیرگی گرفت و زیر شکم شد بالای همه چیز. از همان روزها تا آنجا که دیگر خدا خیالی نبود که مارکس –خدایش بیامرزد- آمد و گفت دین افیون توده ها است و آن یکی آمد گفت خدا خیالات دست نیافتنی بشر است و آن یکی دیگر گفت خدا برای نجات انسان و انسانیت و مهر و وفا و صلح و دوستی و حقوق بشر و گل و بلبل است و خودمانیش همان که هر چه من گفتم، خدا هم بیخیال، من که میگویم یعنی خدا میگوید. قضیه به اینها برمیگردد و نه به مسیحیت و نه به کلیسا و جنگهای صلیبی و کلیسای ساخته شده با استخوانهای مسلمانان. فضولی آنها به شما نیامده. خودشان صاحب دارند و خدا دارند و حداقلش حالا وقت این حرفها نیست.
6. قضیه برمیگردد به آیات شیطانی و این همه فیلم، این همه سینما، این همه هنر. هنر! هنر! "سامری را آن هنر چه سود کرد/ کآن فن از باب اللهش دور کرد". اصلا حتی از همان "اگه من جای خدا بودمِ" "ابی"- دام الله افاضاته- اصلا از همین ... استغفرالله. حالا امروز نقشه تخریب قدس را بکشند، حرم ائمه را منفجر کنند، بقیع را به آن روز در بیاورند، این همه مسجد منفجر، این همه امام جماعت شهید، نه، این همه فحش و فضیحت به هرچه که دلشان میخواهد، نه، حتی همه ی اینها به این فجاعت و وقاحت و اینها نیست. آخر آدم حسابی، که می آید مقدسترین بالای یک و نیم میلیارد آدم به آمار خودتان را به بدترین شکل ممکن آتش بزند؟ حالا ما چهارتا فحش میدهیم به این و آن و شما هم همینطور، اما دیگر کی به مقدسترین چیز توهین میکردید و میکردیم؟ حالا انصافا هر چه فکر میکنم شما که مقدس، به معنای دقیق کلمه، ندارید، اما خب شما که میدانید ما داریم. از همه اش هم بیشتر، قرآن، قرآن کریم مجید، رحمه للمتقین. حالا باز فکر میکنم ببینم شما "مقدس" دارید یا نه، اما فکر میکنم اصلا همین مقدس نداشتنتان یکی از خصایص اصلیتان است.
7. خب وقتی آیات شیطانی را بنویسند و کاریکاتور حضرت محمد را- صلی الله علیه و آله- دلیل خلقت، نور اول و آخر، بکشند و آن همه کتاب و مقاله و غیره بنویسند، نه! باز هم آتش زدن قرآن عجیبتر است!
8. خب قرآن را مگر به آتش نکشیده ایم تا حالا؟ مگر نکشیده اند تا حالا؟ گفتم، مگر خدا را نکشته ایم و نکشته اند از ده ها سال پیش؟ کلام خدا را آتش زدن کار سخت و عجیبی نیست.
9. این کار، عمق جسارت است، بی شک. توحش است، بی ردخور. اما اینها را که گفتم، خواستم بگویم اگر بی خیال شعائر و ظواهر و روی کار و اینها بشویم – که نمیشویم- و برویم به معنای اتفاقی که افتاده، چندان هم اتفاق جدیدی نیست. ما خودمان همه ی عمر همین کار را کرده ایم.
10. ظاهر کار را که نگاه کنی، خیلی فاجعه است باز، همان کتاب مقدس دو میلیارد آدم را رسما سوزاندن. حالا میخواهد مسلمان باشد یا کافر دهری. فکر میکنم قضیه شبیه همان جنگهای صلیبی بوش است، اما حسابی تاکید دارم بر این که نگوییم "جنگهای صلیبی". جنگهای صلیبی مال همان جنگهای مسلمانان و مسیحیان است و این در نامش هم هست. اما حالا، توی جنگهایی که بیست سی سالی است باز به راه افتاده و حالا دارد دیگر رسمیتر شروع میشود مسیحیت اصلا کاره ای نیست. یک طرف ماجرا اسلام است و طرف دیگر آمریکا، مدرنیته، غرب، یعنی ظلمت، کفر، طاغوت. هرچند همه ی این ماجرا از یک کلیسا شروع شود، اما اولا این کلیساها بیشتر از این که تحت تاثیر مسیحیت باشند، تحت تاثیر همین مدرنیته و سیاست و امریکا و خورنده ی حرفهای همین ها هستند. این سالهای اخیر که دیگر رسما کلیساهای مدرن و تلویزیونی و اینترنتی و اینها راه افتاده. دوما این یارو جونز، یک کشیش اوانجلیست است که اساسا این فرقه های مسیحی، فرقه های مدرن اند (حالا مدرن، صهیونیست، فاندامنتالیست و چه میدانم هر چه، خلاصه خودبنیاد). این بوش هم اصلا با گرایشات مسیحیش میخواست و میخواهد این جنگ را بزند به نام مسیحیت بنده خدا که کارشان راحتتر بشود.
11. این که یکی میفتد به فجیعترین رفتارها، خب نشان ازخود بیخودی و پریشانحالی است دیگر. بچه که بودیم، خیلی که با خواهرم دعوایم میشد، و دیگر هیچ راهی نمانده بود و به آخر خط رسیده بودم میرفتم سراغ باارزشترین چیزهایش، که اتفاقا آن روزها دفتر مشقش بود و بلایی سرش می آوردم، خط خطیی، پاره کردنی، چیزی، یا حداقل تهدیدش میکردم به این کار. برای این که دیگر هیچ راهی نداشتم، نه میشد بزنمش، نه با هیچ راهی چیزی را که میخواستم بهم نمیداد یا نمیگذاشت به هیچ نحو کارم را بکنم و کار خلاصه از داد و فریاد و مشت و لگد گذاشته بود، که تهدید میرسید به ارزشمندترین چیز، یا همان دفتر مشق.حالا هم قصه همان است. وقتی آدم کم بیاورد دست به ابلهانه ترین کار و خشنترین راه میزند. خب کم آوردید، یک کم کوتاه بیایید. انصافا این کارها را نکنید، ما هم نمیفهمیم این همه قوی شده ایم و این همه هم پررو نمیشویم.
12. ولی انصافا کاش یارو جونز! کاش کشیش نبودی. یا حداقل از انجیلی که دست میگیری خجالت میکشیدی. 13. چیزی نداشتم که بگویم، حالا زیادی وراجی میکنم. نگفته ها این که: همین همه ی جبهه ی غرب و سران استکبار جهانی و اینها که میگویند همان بی خدایی و خدا کشی و پرروبازی است. این که خیال نمیکنم حالا خیلی هم اوباما و دم و دستگاه محافظه کار دولتی آمریکا از این کار راضی باشند، اما دولت امریکا –با تمام پستی اش- اصلا مهم نیست (کوچکتر از این حرفها است!)، مهم کلا امریکا و غرب و خلاصه طاغوت است.
14. والله اعلم بالصواب. 24 شهریور 89. 1:46 بامداد.
پ.ن:1: وبلاگ مهدی بدشتی فیلتر شده! از وبلاگای بینظیریه که میخونم بالاخص با نویسنده طلبه اش.
اسرائیل!
من عدوی تو نیستم
انکار تو ام!
Israel!
I'm not your enemy
I am your deny!
پ.ن: فکر میکنم میتونه تابلو و شعار خوبی باشه برای راهپیمایی روز قدس. میتونه سبب مغفرت مرحوم شاملو هم بشه! ;-)
بیانیه انتفاضه سایبری روز قدس جبهه وبلاگی غدیر:
http://jwg.parsiblog.com/1686175.htm
یا اعترافنامه یک مسلمان انقلابی هذیانگو
برای دو خواهرم که اسمشان را فراموش کرده ام
1. این که اسمتان را فراموش کرده ام، بگذارید به حساب حافظه کم و خراب من فقط، همین. فکر میکنم فاطمه و شیوا یا شیمایی در کار بود.
2. گفته بودم به خواهر سوم که من اهلش نیستم. که حرفهای مرا که بشنوند، بیشتر بیزار میشوند، که من نماینده خوبی نیستم، که برای عقایدم استدلالات محکمه پسندی ندارم. گفت نه، بگذارید صحبت کنیم. حالا دیگر خوب یا بدش، گردن خودش.
3. خب آخر ولایت فقیه موضوعی است که بخواهید با آن آغاز صحبت کنید، که آن وقت تازه میخواهید خودم، از اول تا آخرش را کامل، همین اول کاری، توضیح بدهم؟
4. گفتم که، آن وقت که خدا را باور کردی، اسلام را پذیرفتی، شیعه شدی، تازه میشود مبنایی راجع به ولایت فقیه بحث کرد. حالا بیخیال باور به غیبت امام دوازدهم هم شدی، به سختی میشود، خب در هر صورت وقتی امام نیست، یکی باید باشد دیگر. حدیث ارجاع به رواﺓ حدیث و فقها را هم فعلا نمیخواهد. خب آخر باز هم همان است. امام گفته بود یا نگفته بود، در هر صورت باید یکی این کاره پیدا میشد!
5. آقای خمینی شما و امام ما، گفته بود ولایت فقیه بدیهی است. امام که میگوید بدیهی است، بدیهی است. نه! آن چنان هم ولایت پذیر نیستم که هر چه گفت، بگویم به چشم. خودم دیده ام آخر. به خدا خودم دیده ام (اوره کا!). گفتم، من هم چنان مسلمان نبوده ام! راستش را بخواهید هنوز توی اتاقم توی خانه پدری، آثار جرم گذشته هست، فروهر بزرگ کشیده شده روی دیوار، پوستر صادق هدایت که از همین "هنر و ادبیات" شما خریده بودم و .... اما مسلمان شدم. شدم دیگر. چرا و چگونه ندارد.
مفصل بخواهید، فایده ندارد. نه تعریف کردنی است، نه منطقی، نه قبول کردنی. دیدم خدا هست و بعد –گفتم، تعریف کردن ندارد- مسلمان شدم و انگار باید شیعه میشدیم و بیشتر دوست داشتم و شدم. امام میگوید بدیهی است. بدیهی بود. امام را نخوانده، دیدم بدیهی است. وقتی تو دین خدا را قبول داری و به تشیعت، فقه و روحانیت را میپذیری (نمیشود بگویی نه، میشود بگویی آخوند بد داریم، اما نمیشود بگویی روحانیت بد است)، که نماینده دین هستند و البته دین هم، به قولا همه دین است و خب، به همه چیز کار دارد و تو باید این را قبول کرده باشی که دین راه حل همه چیز را میتواند ارائه بدهد، پس بدیهی است یک فقیه حاکم باشد. حاکم تام، نه وکیل، نه ناظر، نه آن که بعدها میخواهند بگویند، نه مشاور. فقیه باید حاکم باشد و ولایت، اولش یعنی حکومت. حالا بگذار محسن کدیور چهل صفحه هم خواست راجع به بدیهی بودن یا نبودنش بنویسد، بگذار در منطق خودش هر کاری خواست بکند و هر نتیجه ای خواست بگیرد، اما معنای بدیهی بودن را نیمدانم، میخواهد و نمیفهمد یا نمیخواهد بفهمد.
6. خب، به همین راحتیها نیست. اگر خیال اعتراف نمیکردم، میگفتم چند سال نماز قضا دارم. سخت است. اصلا گفتن ندارد. ولش کنید.
7. وقتی میگویم برای حرفهایم استدلال محکمه پسند ندارم، خب ندارم. آخر مگر میشود همه چیز را مستدل کرد و گفت و توضیح داد. بعضی چیزها را باید ببینی. مگر میشود خدا را اثبات کرد؟ آن خدا که اثبات میکنند، که خدایی که من میشناسم، نیست. هرچند، من کیستم که بخواهم خدا را بشناسم تا تشخیص بدهم. اصلا، به انصافتان، این عقل لعنتی ما، مگر کیست که حالا مدعی شده میخواهد خدا را اثبات کند؟ جسارتا، بشین سر جات بابا! این عقل لعنتی هنوز نمیتواند بفهمد که...، اصلا چی را تا حالا درست و مطمئن و یقینی فهمیده؟ بر کدام حرفش میتوانی قسم بخوری؟
8. خدا بیامرزد دکتر مقدم حیدری را، همین حرفها را میزد و ما گیج و حیران نگاهش میکردیم. حرفهایش به دلم نشسته بود، اما شک داشتم. پرسیدم "فرضا حرفهای شما درست؛ آن وقت اما چطور بگوییم خدا هست و اسلام راه درست است و ...؟" مطمئن گفت "تو کار خدا فضولی نکنید، خدا خودش میداند چه کار کند". حالا برادران نریزند بر سر جناب دکتر!
9. گفتم نمیتوانم استدلال کنم، چون بعد دو سال شبانه روز بحث کردن، بالاخص در حوالی و حواشی نعمت انتخابات، دستم آمده که بحث چیزی را عوض نمیکند. من آن را که میخواهم قبول میکنم و تو آن را که میخواهی. خیلی باید بی مایه باشی و خیلی باید پر باشم، خیلی باید بیطرف و منصف باشی و خیلی باید صحیح الوجهه باشم، تا شاید حرفم را بپذیری. چقدر سر "سین" ها و غیر "سین"ها داد زدم و سرم داد زدند و آخرش که چی؟ آخر مجبور شدیم با آبجی خانم دیگر بحث نکنیم تا نکند خواهر برادریمان به هم بخورد و مگر نخورده کم و بیش؟ راستش به قول خودتان تقریبا، تقصیر خدا است که مرا یک جایی نزدیک دکمه های پیراهن خودش آویزان کرده و شما را شاید به دکمه های پیراهن کس دیگری، اگر باشد، البته اگر جرات و جسارت این را دارید که تقصیری گردن خدا بیندازید. من ندارم. (دوستان غیر اینوری خدا دوست، بدانند که این خدایی که انگار ما به جایی نزدیک دکمه های پیراهنش آویزان شده ایم، اعوذبالله، با خدای آنها فرق دارد. قبول ندارم چیزی را به نام خدای ما (ر.ک. بند 12)، عجالتا حساب کنید همان خدایی که به ما لطف کرده که بپرستیمش (آخرش این هم مشکل بند 12ی دارد، اما همان عجالتا))
10. منطق چیز خوبی است، اما وقتی عقل به نظرم این همه روی هوا است، دیگر منطق را سیخی چند باید بدهی تا بخرم؟ حکایت مورچه و کله پاچه مورچه است.
11. گفتید عقیده خاصی ندارم، نه این ور، نه آن ور. نمیگویم بلانسبت دروغ میگویید. دوستی داشتم و دارم، میگفت "من به عقیده، عقیده ندارم." به شوخی میگفت و خودش جدی میگرفت. وقتی میگفتیم "این هم خودش عقیده ای است" میگفت "من به این هم عقیده ندارم". حتی من که پارادوکسها را دوست دارم -و وقتی جلال میگوید "مشکل من با فردید، پارادوکسهای او است" به جای این که بگویم "کدام پارادوکسها؟" میگویم "خب، مگر چیست؟ پارادوکس به نظرم چیز بدی نیست"- میدانم که این یکی دیگر فقط قشنگ است و از یک شوخی اصلا بیشتر نمیشود.
حالا وقتی میگویید عقیده ای ندارم، باور میکنم و میبینم که ندارید. اما علایقی دارید و فضا و محیطی و .... همین شعرهایی که میگویید و میخوانید و ...، اینها همه اش میشود ﻣﻨﺸﺄ عقیده. همین که شالتان را این جوری سر میکنید و یعنی حجاب "مدل ما"یی را قبول ندارید، این خودش یک عقیده میشود، هرچند سلبی.
12. گفتم بهتان، اگر بخواهم تندش را بگویم، میشود: من که هستم که بخواهم جلوی خدا ادعایی کنم و بگویم منم؟ نرمترش میشود: "انتم الفقراء الله". خودم شعاری میدهم ژورنالیستی که "مرگ بر من". آخر همین "من، من" که میکنیم، عقلمان محک میشود و همه چیز را به حساب خودمان میگذاریم. به قول خودمان "اتاق من مرکز جهان است". بر پدر من و اتاق من! من کیم؟ اصلا همین نوشتنم جسارت است که به خود حق میدهم هذیانی بنویسم در محضر خدا. (بعدالتحریر: و همین است که همین نوشته حجاب میشود در نماز جهاد اکبر نویسنده، که وقتی بعد از پایان نوشتن، میخواهد نماز ظهرش را بخواند، به خاطر فکر به این نوشته، بسیط و مضاعف، دو بار نمازش را میشکند. و اتفاقا همین بعدالتحریر هم خودش حجابی است.)
زبانم که تند است را، ببخشید. آخر خیال میکنم کم از دشمن خونی ندارد. خدایم را کشته است. خدابیامرزد یوسفعلی میرشکاک را، اسم کتابش را گذاشته، "ستیز با خویشتن و جهان". نمیدانم هنوز سر حرفش هست یا نه، اما من زیادی باور دارم به آن. علی- علیه السلام- گفته بود دیگر "نفس تو، دشمنترین دشمن تو است"؟ حالا این که میگویم من کیستم که بخواهم حرف بزنم و نظر بدهم، که میگویم من نیستم (!)، به این خاطر است. حافظ گفتنی: "فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست—کفر است در این مذهب خودرایی و خودخواهی" حالا ما کیستیم که بخواهیم حاکم تعیین کنیم و .... البته حقوقمان سر جایش حسابی محفوظ. غلط میکند حاکم بخواهد حق مرا بخورد، حقی که خدا به من داده! ما هم آرام بنشینیم –که زهی خیال باطل-، خود خدا ادب میکند آن حاکم را!
انصافا اگر قبول دارید خدا هست و یکی هست و همه جا هست و خالق و حاکم و عادل است و ...، دیگر من و شما کیستیم که بخواهیم بگوییم: "یالّا! نوبت منه، تو ساکت بشین سر جات؟" این که این همه میگوییم "مرگ بر امریکا" و غرب اخ است و تخ است و این ها، هم از سر همین است. خودتان که واردید! چرا با شما این طور حرف میزنم؟ همان "سوبژکتیویسم" و "اومانیسم" و "ایگوسنتریزم" (این یکی را دکتر دهقانی یادم داد) و "اندیویدوالیسم" و .... انصافا با تمام مفاهیم کم و بیش یکسانش، چقدر اسم دارد؟ خودش نشانه نیست؟
13. این که گفتم "من اصلا نماینده همفکرانم نیستم" را باز میگویم. انصافا بی جهت گیری، دلایل زیادی دارند برای عقایدشان برادران و خواهرانم. حالا این که من این طوریم –که خدا را شکر تنها هم نیستم و این همه اسم هم سخن با خودم آوردم- را شاید باید بگذارید به حساب ادبیاتی بودن و شاعر و عاشق مسلک بودن. و اگر بخواهم مثل دوستانم دلیل بیاورم، وقتی به دلم نمینشیند آن دلایل چندان، بیشتر گل به خودی است و خراب کردن دلایل. راستش، خدا راشکر، خوب هم نمیتوانم ادا در بیاورم و بازی کنم که چون طرفم آدم منطقیی است و فقط منطق میفهمد، پس باید استدلالات رفقا را برایش بازگو کنم. خراب میکنم کار را بیشتر. پس فکر میکنم بهتر است یا حرف نزنم یا وقتی که مثل شما اصرار میشود همین بی منطقی خودم را بگویم. حالا تو خواهی بیا قبول کن، خواهی برو...
14. کاش از ولایت فقیه شروع نکرده بودید، که این همه مبنا بخواهد و پیش فرض و .... که مجبور شویم کل بحث را در 5 دقیقه خاتمه بدهیم و آخرش که من باز میگویم "حرفهای من شاید چندان منطقی نباشد" سرتان را به تایید محکم تکان بدهید و بگویید "موافقم. اصلا منطقی نیست."
15. میترسم و همیشه ترسیده ام از این که وقتی این طور، به قول معروف بی منطق، حرف میزنم، بگویند "دوره، دوره بسیجی بازی است. هرکه بخواهد به جایی و نامی و نانی برسد، باید خودش را به بسیجی بودن بزند. (فتامل عمیق در این که راست است یا دروغ؟ لطفا کلان فکر کنید.) این یارو هم مثل بقیه، خب، میخواهد به جایی برسد، مجبور است بسیجی بازی در بیاورد." همیشه از این حرف ترسیده ام و از هیچ تهمت و ناسزایی به این اندازه بیزار و رنجور نبوده ام و به هیچکس هم حتی الامکان اجازه نداده ام این حرفها را به دمم ببندد. آخر میدانید یعنی چه؟ این حرف اولا یعنی این که این آدم دنبال ثروت و قدرت و از این چیزها است. و چه درشت ناسزایی! برای هرکس. دوما یعنی این آدم درک و شعور و عقیده ای ندارد که به باد هوا به هر عقیده ای در می آید. و زشت ناسزایی! و سوما یعنی این آدم به این عقایدش، واقعا عقیده ندارد و یک ریاکار دوروی مزور فلان فلان شده است. و بدابد ناسزایی! چهارم و پنجم و ششم اگر دارد خوتان بشمارید. حالا آخر از این هم بدتر، حرفی میشود؟ جناب "پ" سر قضایای همان روز، همه جور فحشی به من داد و ناراحت نشدم، به جز دو تا ناسزایش که یکیش همین بود. حالا خواهر سوم ناراحت نشود و خدای نکرده باز عذرخواهی نکند! خلاصه کلا و حاشا و خدا سنگم کند اگر این طور باشم. دوستان منصف ناسزاگویم، مثل "سین"ها، خدا را شکر تا حالا چنین چیزی بهم نگفته اند.
16. این که دنبال عقیده اید، عالی است. به قول حکما، پاگذاشتن به فطرت ثانی است. اما راستش همیشه در خیالم بوده که آدم نادان باشد و جاهل و آن وقت به راه خطا برود بدتر است یا آن که اهل علم باشد و صدمن کتاب با خودش –در جوال الاغش یا در ذهنش- داشته باشد و آن وقت به خطا برود –که مطمئنا عمیقتر به خطا میرود در این صورت-؟ کدام بدتر است؟ اما در هر صورت من و انگار شما هم پا گذاشته ایم به وسط میدان این بازی خطرناک. خدا نجاتمان دهد.
17. ختم کلام، شما فردا میآیید به دانشگاه تهران یا هر دانشگاه دیگری، آن وقت احتمالا به خاطر همین بی عقیدگی کنونیتان، وارد هیچ دسته و گروه و تشکلی نمیشوید. اما پس فردا، مثل پارسال دوباره دعوایی میشود و بالاخره باید یک طرف باشید. اگر بخواهید وارد هیچ کدام از دسته ها نشوید، تنها راهی که دارید، این است که توی خانه تان بنشینید و هیچ تکانی نخورید. باید خیلی عجیب و استثنایی و شجاع باشید که وسط معرکه باشید و بتوانید حتی یک لحظه هم قاطی بازی طرفین نشوید. باید خیلی عاقل باشید، آن قدر که اگر به چشمانتان دیدید شهر ویران شده، باور نکنید. این را کاملا جدی گفتم، نه به طعنه. پس فکر میکنم تنها راهی که دارید، این است که یا بیشتر اوقات آرام در خانه یتان بنشینید، یا راهتان را مشخص کنید، که خدا هدایتتان کند. بد ورطه ای است. آدم از سوی غیرخدا مجبور میشود. من راه سوم را پیشنهاد میکنم، راهی که خودم نرفته ام و سخت است، البته اگر میخواهید از این ورطه جبر بیرون بروید.
18. زیاده هذیان شد. و الله اعلم بالصواب. اذان ظهر سوم رمضان 1431.
