پ.ن: مثل همیشه! مثلا خوانندۀ گرامی! هیچ حقی بر گردنِ من نداری اگر این را خواندی و وقتت تلف شد. میخواستی نخوانی. اصلا نخوان. راحت ترم به خدا. وقتی حتی خودِ نویسنده یک بار این را نمیخواند.
دیگر خیلی وقت
است برای نوشته هایم، حرفهایم ارزشی قائل نیستم و اصلا حق نمیدهم به خودم که
بنویسم. اما بعضی وقتها آدم کم میآورد و پس از ساعتها زیرِ این برف و باران
بودن، میآید توی این چهاردیواریهای بزرگ و کوچک بسته و سرش درد میگیرد و قرصخور
که نیست، اما قرص هم پیدا نمیشود و دنبال هر درمانی میگردی، نمییابی و کلی کار
میریزد سرت و میمانی و دلت میگیرد از این همه ... و پناه میبری به نوشتن به
یادِ تو. و تو... که چرا مینویسمت، دلم زیادی برایت تنگ میشود و از اینهمه
دلتنگ شدن خیری ندیده ام و...
---
دلم میگیرد از این همه مثل هم شدن و مثل هم
کردن و مثل هم خواستن. و نفهمیدن و خواستن
و خود خواستن و ....
آقای جامعهشناس که مستقل است و آزاداندیش و
اخراجی، حتی همه را مثل هم میخواهد. که همه تهرانی شوند، حتی با تکثر محلهها و
قومها. و اصلا کارش همین است. و حالت به هم میخورد از این همه... آقای جامعه
شناس که ندیده دوستش داشتی. اما نمیفهمد که میشود. باشد، میشود. اما نمیشود
آخر. و من هنوز عاشق لهجۀ تنبلم هستم. و لعنت بر تو.
بر من
که تو را باور میکنم.
-------------
و خسته
ام عزیز، از این همه عین هم شدن. و دارد حالم به هم میخورد. و از چراغ قرمز رد میشود.
بهتر. میشنود بهتر. آخوند میبیند. بهتر.
بباز
همه را وقتی قرار است مثل همه شوی، نمیبازی. و اگر مثل همه نشوی، هیچ چیز را نمیبازی.
بخند به ریشخند موریانگان.
و
موریانهها با هم کار میکنند. سوسکها. و
هیچکدام اینقدر شبیه هم نیستند که اینها. که لعنت بر اینها که به هیچ چیز نمیشود
تشبیهشان کرد با اینهمه کثافت.
و سیستم
که تو میگویی است، لانۀ پیچ در پیچ مهندسی شدۀ همین موریانگان. که غایتِ مهندسیِ
همین موریانگان است.
و مکرالله
و الله
خیرالماکرین
---
فریب این اهالیِ سیستمِ به ظاهر مسلمان را نخور.
اینها همه نه به خدا، که به سیستم ایمان آوردهاند. و بگذار که خداوند را
سیستماتیک ببینند، و هیچوقت نفهمند در هر سیستمی ممکن است روزی اژدهای موسی هم
خورده شود. بگذار چنین بپندارند، تا روزی که عصای موسی در لقمهای ببلعدشان.
میدانند مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد اما گویا
میپندارند در دهچوبهایشان خوب میگنجد و حتی در...
---
و
سیستم، نظام، ساختار و هرچه دیگر که اسمش را بگذاری، آدمها را مثل هم میکند. همه
را مثل هم میبیند، در راستای هدف بزرگ، یعنی همان مثل هم کردن. هر یک بهانهای.
اما عشق در هیچ ساختاری نمیگنجد. ساختار را
نابود میکند، دور میزند، گیج میکند و ...
و وای، وای بر آن روز که ساختاری عشق را در خود
مستحیل کند. و وای و هزاروای که امروز، دو
ساختار اصلیِ جهان هر دو این کار را میکنند. یکی از تاویل عشق به سکس و دیگری از
تاویل عشق به سیاست.
و وای که اگر در این جنگ قدیمیِ عشق و عقل،
یارانِ عشق، مکرِ عقل را نشناسند و مغلوبِ ساختار شوند به بهانۀ عشق.
اما والله خیرالماکرین.
------------------
فریبِ
ساختارباورانِ مومنظاهر را نباید خورد. هرچند صدای خود را در جهانِ ساختارمندی که
دوستانشان ساختهاند، پر کنند. و پر میکنند چنان که گوشهایمان کر شود، اما نباید
ترسید که صدای خدا را گوش ِ دل میشنود، که کر نمیشود مگر به طعامِ ساختارباوران. و زنده باد بیطعامی، آن طعام که از ساختار
برآید. آن طعام که حرام. و زنده باد فقر، وقتی گوشِ دل را باز کند. و آن گرسنگی.
و وای
بر ما که پوست و گوشتمان از نانِ شبهه بر هم آمده است که نمیشنود.
و لعنت بر شیطان.
------------
لا اله
الا الله. عزیز! بازی ِ عشق را این زمانه به سخره گرفته، خالی از معنا کرده، به
ظاهرِ عاشقی، شهوت عاقلی میکند و جان میگیرد و چشم و گوش میبندد.
فریب
نباید خورد. به جوانی.
--------------
دیوار
را بگیرند، خیابان را. اما تا دیوار را نریزند و خیابان را پی نکنند، فایده ندارد.
شهر نه با خونِ آدمیان، که با نیتِ خدایی بنا شده است و این است گناهِ بزرگ.
آدمی
اشرف مخلوقات است، نه موریانهها. و البته
کشتنِ پشهها هم بیدلیل گناه دارد.
اما کشتنِ آدمی، ولیِ خدا و خدا است که گناهِ
اعظم است. و شهر، ساختار، قربانیِ خدا است به پای بتِ نفس و خردِ انسانی.
و این
است که نامبارک میکند بنیادِ هر سیستمی را.
-------------
و
ولایت، عشق است. که ساختار ندارد. حالا بکش خودت را مسلمان، که از خاتم النبیین –صلوات الله علیه و آله و سلم- و آن
شیرِ خدا، علیِ ولی –علیه الصلوه
و السلام- ساختار و نظامِ اجتماعی در بیاوری.
و تو
جناب، که از خسرو و قباد و هوشنگ.
---------
آنگاه
که ولایت جانِ تو را در بگیرد، در مسیرِ ولایت، هر چه میکنی برای خداست.
با
ساختار و در آن، محک نزن حکایتِ عشق را، عزیز.
-------------
و
فراموش نکن مکرِ خدا را و مکرِ ولیِ خدا را.
و ولیِ
خدا، حتی شاید خودش غرق در مکرِ خدا شود، و بازیِ خدا را بازی کند، بی آن که بداند.
چرخِ
بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد، ای عزیز! چه برسد به خدا.
--------------
فقط
راضی نشو به اینی که هست، و وهم نپندار آنی که باید باشد را. هست. ماییم که
نیستیم.