تبليغاتX
هذیانات یک مسلمان انقلابی

هذیانات یک مسلمان انقلابی

                 

قدس شهر خدا است. و امروز در دست شیطان.
و امروز کسانی از جهان، و از همین شهر و سرزمین، بر خلاف عقل من و تو- که دل در زندگی داریم و با هزار توجیه، از این که بمانم و در راه خدا و اسلام خدمت مومنین کنم و تا این که نمیتوان وظایف اجتماعیمان را به خیالات واهی رها کرد، و تا این که فلسطینیان کی اند که ما جانمان را برایشان در خطر بیندازیم و هزار فکر و خیال واهی منفعلانه و ترسنده و کافرکیشانه دیگر- دل به دریا زده اند و جان را در راه حقوق همان بشری که خرمگسان حرفش را میزنند و اینا عملش را میکنند، به حراج گذاشته اند و در راهند تا به بیت المقدس، خانه ی سپند حضرت حق برسند، میعادگاه خداوند و انسان در همه ادیان و اعصار.
و سطلهای آب آماده است، لبالب و هنوز ریخته نشده، کل دژ شیطان را آب برده است.
یا علی
به سلامتی یاران جان باخته حق

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 0:3  توسط علیرضا فتاح  | 

بعضی وقتا فقط یه لحظه هم نگاه شدن یه جمله هم صدا شدن معجزه میکنه خدا

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 23:2  توسط علیرضا فتاح  | 

پ.ن: مثل همیشه! مثلا خوانندۀ گرامی! هیچ حقی بر گردنِ من نداری اگر این را خواندی و وقتت تلف شد. میخواستی نخوانی. اصلا نخوان. راحت ترم به خدا. وقتی حتی خودِ نویسنده یک بار این را نمیخواند.


  دیگر خیلی وقت است برای نوشته هایم، حرف­هایم ارزشی قائل نیستم و اصلا حق نمی­دهم به خودم که بنویسم. اما بعضی وقت­ها آدم کم می­آورد و پس از ساعت­ها زیرِ این برف و باران بودن، می­آید توی این چهاردیواری­های بزرگ و کوچک بسته و سرش درد می­گیرد و قرص­خور که نیست، اما قرص هم پیدا نمی­شود و دنبال هر درمانی می­گردی، نمی­یابی و کلی کار می­­ریزد سرت و می­مانی و دلت می­گیرد از این همه ... و پناه می­­بری به نوشتن به یادِ تو. و تو... که چرا می­نویسمت، دلم زیادی برایت تنگ می­­شود و از این­همه دلتنگ شدن خیری ندیده­ ام و...

---

 دلم می­گیرد از این همه مثل هم شدن و مثل هم کردن و مثل هم خواستن.  و نفهمیدن و خواستن و خود خواستن و ....

 آقای جامعه­شناس که مستقل است و آزاداندیش و اخراجی، حتی همه را مثل هم می­خواهد. که همه تهرانی شوند، حتی با تکثر محله­ها و قوم­ها. و اصلا کارش همین است. و حالت به هم می­خورد از این همه... آقای جامعه شناس که ندیده دوستش داشتی. اما نمی­فهمد که می­­شود. باشد، می­شود. اما نمی­شود آخر. و من هنوز عاشق لهجۀ تنبلم هستم. و لعنت بر تو.

بر من که تو را باور می­کنم.

-------------

و خسته ام عزیز، از این همه عین هم شدن. و دارد حالم به هم می­خورد. و از چراغ قرمز رد می­شود. بهتر. می­شنود بهتر. آخوند می­بیند. بهتر.

بباز همه را وقتی قرار است مثل همه شوی، نمی­بازی. و اگر مثل همه نشوی، هیچ چیز را نمی­بازی. بخند به ریشخند موریانگان.

و موریانه­ها با هم کار می­کنند. سوسک­ها.  و هیچ­کدام این­قدر شبیه هم نیستند که این­ها. که لعنت بر این­ها که به هیچ چیز نمی­شود تشبیهشان کرد با این­همه کثافت.

و سیستم که تو می­گویی است، لانۀ پیچ در پیچ مهندسی شدۀ همین موریانگان. که غایتِ مهندسیِ همین موریانگان است.

 و مکرالله

و الله خیرالماکرین

---

 فریب این اهالیِ سیستمِ به ظاهر مسلمان را نخور. این­ها همه نه به خدا، که به سیستم ایمان آورده­اند. و بگذار که خداوند را سیستماتیک ببینند، و هیچ­وقت نفهمند در هر سیستمی ممکن است روزی اژدهای موسی هم خورده شود. بگذار چنین بپندارند، تا روزی که عصای موسی در لقمه­ای ببلعدشان.

 می­دانند مومن در هیچ چارچوبی نمی­گنجد اما گویا می­پندارند در ده­چوب­هایشان خوب می­گنجد و حتی در...

---

و سیستم، نظام، ساختار و هرچه دیگر که اسمش را بگذاری، آدم­ها را مثل هم می­کند. همه را مثل هم می­بیند، در راستای هدف بزرگ، یعنی همان مثل هم کردن. هر یک بهانه­ای.

 اما عشق در هیچ ساختاری نمی­گنجد. ساختار را نابود می­کند، دور می­زند، گیج می­کند و ...

  و وای، وای بر آن روز که ساختاری عشق را در خود مستحیل کند.  و وای و هزاروای که امروز، دو ساختار اصلیِ جهان هر دو این کار را می­کنند. یکی از تاویل عشق به سکس و دیگری از تاویل عشق به سیاست.

 و وای که اگر در این جنگ قدیمیِ عشق و عقل، یارانِ عشق، مکرِ عقل را نشناسند و مغلوبِ ساختار شوند به بهانۀ عشق.

 اما والله خیرالماکرین.

------------------

فریبِ ساختارباورانِ مومن­ظاهر را نباید خورد. هرچند صدای خود را در جهانِ ساختارمندی که دوستانشان ساخته­اند، پر کنند. و پر می­کنند چنان که گوش­هایمان کر شود، اما نباید ترسید که صدای خدا را گوش ِ دل می­شنود، که کر نمی­شود مگر به طعامِ ساختارباوران.  و زنده باد بی­طعامی، آن طعام که از ساختار برآید. آن طعام که حرام. و زنده باد فقر، وقتی گوشِ دل را باز کند. و آن گرسنگی.

و وای بر ما که پوست و گوشتمان از نانِ شبهه بر هم آمده است که نمی­شنود.

 و لعنت بر شیطان.

------------

لا اله الا الله. عزیز! بازی ِ عشق را این زمانه به سخره گرفته، خالی از معنا کرده، به ظاهرِ عاشقی، شهوت عاقلی می­کند و جان می­گیرد و چشم و گوش می­بندد.

فریب نباید خورد. به جوانی.

--------------

دیوار را بگیرند، خیابان را. اما تا دیوار را نریزند و خیابان را پی نکنند، فایده ندارد. شهر نه با خونِ آدمیان، که با نیتِ خدایی بنا شده است و این است گناهِ بزرگ.

آدمی اشرف مخلوقات است، نه موریانه­ها.  و البته کشتنِ پشه­ها هم بی­­دلیل گناه دارد.

 اما کشتنِ آدمی، ولیِ خدا و خدا است که گناهِ اعظم است. و شهر، ساختار، قربانیِ خدا است به پای بتِ نفس و خردِ انسانی.

و این است که نامبارک می­کند بنیادِ هر سیستمی را.

-------------

و ولایت، عشق است. که ساختار ندارد. حالا بکش خودت را مسلمان، که از خاتم النبیین صلوات الله علیه و آله و سلم- و آن شیرِ خدا، علیِ ولی علیه الصلوه و السلام- ساختار و نظامِ اجتماعی در بیاوری.

و تو جناب، که از خسرو و قباد و هوشنگ.

---------

آن­گاه که ولایت جانِ تو را در بگیرد، در مسیرِ ولایت، هر چه می­کنی برای خداست.

با ساختار و در آن، محک نزن حکایتِ عشق را، عزیز.

-------------

و فراموش نکن مکرِ خدا را و مکرِ ولیِ خدا را.

و ولیِ خدا، حتی شاید خودش غرق در مکرِ خدا شود، و بازیِ خدا را بازی کند، بی آن که بداند.

چرخِ بازیگر از این بازیچه­ها بسیار دارد، ای عزیز! چه برسد به خدا.

--------------

فقط راضی نشو به اینی که هست، و وهم نپندار آنی که باید باشد را. هست. ماییم که نیستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 0:25  توسط علیرضا فتاح  | 

تقدیم به خیلی­ها که این روزها هر که را از رفقا که نگاه می­کنی یا درپی مراسمِ عقد و عروسی است، یا در پیِ راضی کردنِ خانواده و دخترِ مردم برای ازدواج یا حداقل در فکرِ آن، البته به جز حمعِ رندان!

  پسر در دهه­ی سومِ زندگیش است، حداقل 6-7 سالی است که چشمش خواسته و ناخواسته دنبالِ دخترانِ مردم است و اگر خیلی باتقوا باشد، حداقل گوش و دلش. اما حالا دیگر فکر می­کند مردی شده و دیگر وقتش است. بخور و نمیری هم درمی­آورد و چشم به کمک­های مالیِ پدر، همه چیز را حل شده می­بیند. حالا باید همه دست به دستِ هم بدهند و دخترِ موردِ نظر را پیدا کنند. اما دخترخانمِ موردِ نظر را آقاپسرِ جوانِ ما نمی­شناسد. آقا این همه سال درس خوانده تا مثلِ بقیه­ی مردم، چهار سالِ دیگر نفهمد که با زنش از روم تا زنگ فرق دارند. خب راهِ حلِ اول این است که دیدارها و صحبت­های آقاپسر و دخترخانم مدتی، دو سه ماهی، ادامه پیدا کند تا همدیگر را خوب بشناسند. اما حرفش را هم نمی­­شود زد. پدرِ دختر که او را از سرِ راه نیاورده که هر دو سه ماه بدهد دستِ این و آن تا کی از همدیگر خوششان بیاید. مردم چه می­گویند؟ حلال و حرام چه می­شود؟ اصلا حتی خاله و عمه و مادربزرگِ خودِ پسر هم می­گویند خوبیت ندارد. پس چه باید کرد؟ راضی شویم به موافقت و نظرِ بزرگترها! ابدا! هرگز! مگر املند؟ اصلا مگر خودِ عمه اقدس نبود که سی سال پیش همین­طوری شوهرش دادند و هنوزِ هنوز که هست شوهرش نمی­گذارد با خانواده­اش رفت و آمد کند و هیچ­کس که نداند، مادرِ دختر که می­داند چه عذابی می­کشد عمه خانم از شوهرش! مگر آقابزرگ­این­ها تحقیق نکرده­بودند و نمی­شناختند شوهرِ عمه را؟ چرا! اما خب همه­ی آدم­ها که به همین راحتی شناخته نمی­شوند. پس چه کنیم؟ چند تا راهِ دیگر هم هست. یکی عقدِ موقت (اوهوی! مگه خودت ناموس نداری؟)، دیگری آن­که پسر خودش دختر را از جایی بشناسد و معرفی کند (استغفرالله! اما فاطمه خانوم! من فکر نمی­کردم شازده­ی شما تو دانشگاه و محلِ کار چشمش دنبالِ دخترای مردم باشه که حالا این عروسو تحویلتون بده!) و هزار راهِ دیگر که هرکدام هزاران حرف و حدیث و آیه­ی دندان­شکن دارد!

پس چه کار کنیم؟

 

1. در زمانه­ی ما و حداقل در طبقه­ی متوسطِ شهری (به­خصوص در شهرهای بزرگ)، که جامعه­ی نمایان و غالبِ فرهنگی هستند، جوانان حاضر نیستند با کسی ازدواج کنند که خودشان او را نمی­شناسند و ندیده­اندش و با او صحبت­ها نکرده­اند و از زیر و بمِ فکر و اعتقاد و روحیات و زندگی و ... او باخبر نیستند. به نظرِ من که، چه بخواهیم و چه نخواهیم، اوضاع این­طور است؛ نیست؟

2. دیگر نمی­شود به اعتمادِ نظرِ بزرگترها عمل کرد. هیچ بزرگترِ معمولی نمی­تواند ادعا کند فلان جوانِ عادی را در حدِ ازدواج می­شناسد. هر کدام از ما این روزها صاحبِ هزاران راز و پیچ و خمِ فکری و عقیدتی شده­ایم که در مخیله­ی بزرگتر­هایمان هم نمی­گنجد. بزرگترها هم دیگر حاضر نیستند عذابِ لعن و نفرین­های بعدیِ ازدواجِ شکست­خورده را به­خاطرِ ثوابِ احتمالیِ مهیا کردنِ ازدواجِ شاید موفقِ دو جوان بخرند! آن­ها هم دیگر این کار را به خودِ جوان­ها سپرده­اند. این­طور نیست؟

3. گویا روشِ سنتی دیگر ممکن نیست! آن­­قدر که دیگر برای بسیاری از ما غیرِممکن است باور کردنِ آن­که دختر و پسری ندیده و بنابر امر و مصلحتِ بزرگترها هم­دیگر را به همسری می­پذیرفته­اند. و البته علتِ این امر در عالمِ سنتیِ ما[1] شاید آن است که تشکیلِ خانواده در جامعه و خانواده چندان مهم و غایی است که کودک از آغاز خود را در معرضِ آن می­بیند (شاید خاله­بازی و بازی­های دیگرِ شبیهش که البته تا حدِ کافی شاملِ پسرها هم می­شود، اماره­ای بر همین مسئله باشد. ­بازی­هایی که روز به روز دارد کم­استفاده­تر می­شود و بازی­های انفرادی و اجتماعی -از بازی­های کامپیوتری تا دکتربازی و پلیس­بازی و بانک­بازی و...- که خانواده نقشی در آن بازی نمی­کنند، رایج­تر و پرطرفدارتر). در عالمِ سنت، به خاطرِ کم­رنگ­تر بودنِ فردیت و وحدتِ نسبیِ سبکِ زندگیِ مردم و شبیه­بودنِ زندگی­ها به هم، طبیعی به نظر می­رسد که با احتمالِ بالایی هرکسی بتواند با کسِ دیگری زندگی کند. ضمنِ آن­که وظایفِ مردانه و زنانه­ی پسر و دختر کاملا جاافتاده و مقبولِ عمومی است. پسر می­داند که باید حامی و مراقبِ همیشگی و همه­حالیِ خانواده­اش و نان­آورِ آنان باشد، و دختر می­داند که باید مدیر و هنرمند و دلگرمیِ شوهرش باشد و از شوهرش توقعِ بیش از حد نداشته­باشد (و البته من درباره­ی صحت و سقمِ این وظایف، اصلا قضاوت نمی­کنم). و بر این اساس، به­طورِ معمول زن و شوهرِ بد تنها کسی است که این وظایف را به خوبی انجام ندهد. اما این روزها همه­چیز عوض شده است، نشده؟

4. خب، پس به روشِ مدرن روی بیاوریم؟! پس از استغفار نزدِ زاهدِ شهر، می­بینیم که خب، می­شود دختر و پسر در این­همه جا که دنیای مدرن ساخته، از دانشگاه و محلِ کار و پیاده­روهای شهر و... و...، با همدیگر آشنا شوند و با هم مدتی را به خوشی بگذرانند و اگر مطلوبِ طبعِ هم شدند و همه­ی امکانات فراهم بود، پسر به خواستگاریِ دختر برود و البته که حداقل مادرِ دختر مدت­هاست از این رابطه مطلع است و پس پدر هم راضی می­شود و بله­برون و عروسی به مبارکی و میمنت برگزار می­شود ان­شاءالله. و البته این بهترین حالتِ قضیه است که مجبوریم هی برای اطرافیانمان دعا کنیم که عاقبتشان به همین خوشی شود. اما حالت­های دیگرِ قضیه آن است که پسر دختر را می­پیچاند یا دختر پسر را، که کاش ساده بپیچانند و به آن یکی جز آسیبِ روانی نزند و مبادا هتکِ حرمتی از دختری، یا آن­که بعد از سال­ها رابطه­ی عاشقانه، دختر یا پسر مسیرِ زندگیِ خود را عوض می­کند و آن یکی نمی­تواند با این زندگیِ جدید بسازد و پس این همه سال عشق، به باد می­رود و کاش نفرینی در پی نداشته باشد، یا بدتر از همه آن­که مدتی بعد از آن­که به میمنت با هم ازدواج کردند، می­فهمند که نه، طرف آن که فکر می­کرده نیست و هر چه این همه وقت با هم داشتند، بازی بود و ادا و نقش و نقاب، و می­بیند که این همه وقت با هم بودن هم باز هیچ فایده­ای نکرده است!

اما مسئله­ی دیگر و شاید مهم­تری که هست، آن است که این روشِ مدرن و این ارتباط­های کمابیش آزادِ دختر و پسر، گویا اساسا مخالفِ شرع و فقه است، و بخشِ کثیری از جماعتِ مدِّ نظر، مذهبی و متشرع اند و به راحتی حاضر نیستند به چنین رابطه­ای تن دهند. پس چه باید کرد؟

5. شاید راهِ دیگر، راهی میانه باشد. پسر دختر را از طریقی (از همان طرق متعددِ جدید) از دور می­شناسد و چیزهایی را که شنیده پسندیده، پس به خانواده خبر می­دهد و خانواده دست به کار می­شوند و پسر و دختر چند بار مختصر همدیگر را می­بینند و حرف می­زنند کاری که شاید خیلی روشنفکرانه یکی دو بار قبل از خواستگاری، با اطلاع و بی اطلاعِ خانواده­ها با رعایتِ حیا و تمامِ شئوناتِ اسلامی(!) رخ داده باشد- و اگر پسندیدند، پس وکیلم و مبارک است.

اما ضمنِ اعلامِ انزجار از همه­ی راه­های میانه­رو و مثلا مرضی­الطرفین و یه­کم از این و یه­کم از اون، به نظر می­رسد که این­ راه هیچ مشکلی را که حل نمی­کند جز وجدانِ مسلمانِ جماعتِ متشرع، که کاری کردیم مطابقِ شرع-، هیچ، بلکه همه­ی مشکلاتِ دو روشِ قبل را دارد. نه با چند دیدار و شناخت و معرفیِ اجمالیِ خانواده­ها، طرفین همدیگر را می­شناسند و می­توانند به هم اعتمادِ کامل داشته باشند، و نه این چندین دیدار شرعی است. تعارف که نداریم، نومن ببعض و نکفر ببعض نباشیم، یا ارتباطِ دختر و پسرِ نامحرم حرام است یا نیست. حالا چه برسد به آن که دختر و پسر روبه­روی هم سربه­­زیر بنشینند و پسر گاه سر را بالا کند و دختر را برانداز کند و دختر هم متقابلا، و بعد دیدیم که دختر خوشش آمد و پسر نه، خب دختر سرخورده می­شود. سرخورده هم که نشود، کمکی ناراحت که می­شود، نمی­شود؟

6. پس چه کنیم؟ من هیچ راهی ندارم. نمی­دانم. اصلا قصدِ پاسخ دادن هم ندارم، که اگر هم داشتم، نمی­توانستم و شروع می­کردم به چرت و پرت گفتن و فلسه بافی و.... اما خب، شاید ناچار باشید به همین راهِ مزخرفِ وسطی دست بیاویزید و وجدانتان را راحت کنید و ازدواجتان را ان شاء الله موفق. شاید هم بد نباشد فرزندِ زمانه­ی خود باشید و کثافتِ زمانه را بر گردنِ خودِ تقدیرِ الهی بیندازید و متجددانه ازدواج کنید. بعید نیست موفق شوید. گناهش گردنِ خودش! ازدواجِ فامیلی هم خوب است. همدیگر را خوب می­شناسید و آن هم مطابقِ عرف و شرع به­خاطرِ روابطِ نزدیکِ خانوادگی از کودکی. آخر و اول همه هم آن که توکل کنید که الا بذکر الله تطمئن القلوب. ان شاء الله خوب می­­شود.

7. بعضی وقت­ها صرفا نشان دادنِ مشکلات هم بد نیست، وقتی همه خود را به بی­خیالی زده­اند. فقط گفتم و پرسیدم تا جوابِ جماعتِ مخاطب حضراتِ شمایان- را بدانم. شاید شما به راهِ دیگری رفته­اید و می­خواهید بروید که به صلاح است و ما از آن بی­خبریم. منتظرم.

 

- چند روز پیش با عزیزتر از جانی، بر سرِ یک دوره­ی لغت­نامه­ی دهخدا شرط بستم که تا ده سالِ دیگر ازدواج نمی­کنم. پس این مطلب هیچ ربطی به زندگیِ شخصیِ من ندارد. (حالم از اینِ وبلاگ به هم می­خورد! از این که در وبلاگ به دنبالِ شخصی­های هم هستیم!) فقط مسئله­ای کاملا اجتماعی است که مقتضای سنِ هم­سالانِ من است و من هم که به تبع گاه به زندگیِ آنان فکر می­کنم، در عجب می­مانم که چطور ازدواج می­کنند. من که فعلا خودم را چسبانده­ام به جماعتِ رندان و در انتظارِ آن نگاهم که همه­ی حسِ تاریخ در آن است! :-P [این هم جهتِ حدیثِ نفس (-: ]

 



[1]  منظور از عالمِ سنتیِ ما، بازه­ی زمانیی است از نمی­دانم کی و حداقل از قرنِ سوم و چهارمِ هجری تا مشروطه. هرچند که این میراثِ سنت بعد از مشروطه تا همین حالا هم­چنان ادامه دارد، اما از آن­موقع به بعد این سنت نااصیل است و تنها جسدِ سلیمان است بر بالای ایوان.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 تیر1390ساعت 14:55  توسط علیرضا فتاح  | 

- همان قدر که از آل خلیفه و آل سعود بدم میآید، از فوتبال هم بدم میاید؛ حتی بیشتر. اما ببا این حال به استادیوم میروم تا کاری را که احساس میکنم باید، انجام بدهم. 

همان قدر که از آل خلیفه و آل سعود بدم میآید، از فوتبال هم بدم میاید؛ حتی بیشتر. فوتبال آدمی را غافل میکند و آل خلیفه و آل سعود با ظلم و ستم خود، ناخواسته آدمیان را بیدار.

- و البته ناراحتیِ تماشاچیانِ استقلالی و پرسپولیسی طبیعی است و حرجی بر آنان نیست. نه از آن رو که -نعوذ بالله من شرِّ نفسی- آنان غفلت زده اند و ما هشیاران؛ نه، که فکر میکنم همه درگیرِ فضای اطرافِ خودیم و آنان بیخبر از آنچه در بحرین میشود و ما بیخبر از آنچه ها که در کجاها میشود. و اگر حمایت از بحرین، حق است -ان شاء الله، چنان که اکنون ما میپنداریم- نعمتی است از خدای تعالی که محیطِ ما را چنان کرده که ما چنین کنیم.

در این صورت، فحش و لعنِ جماعتِ پرسپولیسی و استقلالی گیراتر است یا دعای خیرِ احتمالیِ مردمِ بحرین و عربستان؟

- فیلمِ "برف روی شیروانیِ داغ" را ببینید. به کارگردانی و نویسندگیِ محمدهادی کریمیان. قصه، قصۀ شاعری است مستقل شبیه به روشنفکران، که حالا مرده است و شاگردان و نزدیکان هر یک به نیتی، از نامی و نانی، دور جسد شاعر جمع شده اند، درمانده از این سوال که "محبوب" شاعر که بوده است؟

یک فیلمِ دینیِ خوب!!

                               

- "طریقۀ مسمای ماهی: اول ماهی را درست سرخ کن. بعد پیاز را ساطوری کن میانِ روغن چرخ بده. آلوچه ریزه را هم بریز چرخ بده. انار تازه را دانه کن بریز میان روغن. نصف اجزا را بریز در شکم ماهی درش را بدوز، و نصفِ دیگرِ اجزا را بریز پای ماهی. بعد آبغوره بریز. به روغن که افتاد بردارید تناول کنید."

کتاب "جامع الصنایع" (آشپزی نامه از عصر قاجار)، از مولفی ناشناخته، به کوشش ایرج افشار، منشتر شده به دست نشر وزینِ "میراث مکتوب". دیروز شنیدم توصیفش را و امروز دیدم و خریدم. کتابی است عالی. از مجموعۀ رسائلِ میراث مکتوب، شمارۀ 10. از همین مجموعه "رستم نامه" اش را هم پیشنهاد میکنِم بخوانید. حکایت منظوم مسلمان شدنِ رستم است به دستِ امیرالمونین علی (ع)! این است فرهنگ و حکمتِ ایرانِ اسلامی! (البته به قول حضرتِ میرشکاک، در این مسائل نباید پناه به اسفندیار فراموش شود)

جامع الصنایع دستور آشپزیی است با زبانِ ساده و شیرین از عصرِ قجر. همینش را بگویم که از نمایشگاه که داشتم برمیگشتم، توی مترو کتاب را دست گرفته بودم و ورق میزدم. وقتی خواستم ببندمش و کنارِ بقیۀ کتابها بگذارم، مردِ سمتِ راست و خانمِ سمتِ چپم هر دو مجذوبِ کتاب شدند و خواستند کتاب را ببینند و نام و نشانش را پرسیدند.

از نمایشگاه که بگذریم، در تهران در خیابانِ انقلاب، احتمالا میتوانید از کتابفروشی طوس (اول خیابانِ دانشگاه) یا کتابفروشیِ مولی (روبروی سینما سپیده) کتاب را پیدا کنید.

- این همه از جامع الصنایع گفتم، خیانت است از رمانِ بینظیرِ "کتابِ بی نامِ اعترافات"ِ داوود غفارزداگان نگویم. رمانی است خیلی خیلی خیلی بینظیر. یعنی خودِ رمان. یک اثرِ بزرگِ ایرانی از این زمانه ای که در آن به سر میبریم. اصلا قدرش شناخته نشده. از نشرِ بازهم بسیار وزینِ روزنه.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 15:55  توسط علیرضا فتاح  | 

فیلم «آتشکار» ساختۀ محسن امیریوسفی، از آن فیلم­ها نیست که اگر یک دهه پیش­تر اکران می­­شد، جماعتی سینما را به آتش می­کشیدند یا تصاویر فیلم را از روی سینما پاره می­کردند یا هر کار دیگر. «آتشکار» از آن فیلم­ها است که اگر یک دهه پیش اکران می­شد، آن جماعت شاید به کم­تر از اعدام یا حبس ابد کارگردان و دست اندرکارانش راضی نمی­شدند. اما خدا را شکر، در این یک دهه، هم جامعۀ ایرانی «بافرهنگ­ تر» شده است و هم فضای هنری، آزادتر و هم نسل جدیدِ آن جماعتِ سینما آتش بزن، صبورتر. و از هرسه خدا را شکر و از آخری با جدیتِ بیشتر، خدا را شکر. حداقل این جماعت، فهمیده­ اند که مشکل یا حداقل، اصلِ مشکل-، تقصیرِ کارگردان و تهیه کننده و ... نیست، از مدیریتِ فرهنگی است و سیاستِ فرهنگی و نظامِ فرهنگی. و حالا خدا را شکر کار به جایی کشیده که هر از گاهی از سرِ فیلم­هایی چون این، گیر و دارِ انتقادات به این مدیران گشوده می­­شود و بعد سریعا بسته، که مسائلِ مهم­تری در پیش است.

و البته جای تعجب دارد آن­جا که آن جماعتِ سینما آتش بزن، که حالا بسیاریشان کسی شده­ اند برای خودشان حالا بعضی از همان مدیرها (از بازیِ روزگار!) و بعضی قلم به دست و تفنگ به دست و فرمان ده-، هنوزِ هنوز است هراز گاهی از موی بیرون زدۀ بازیگری در تئاتر به غضب می­آیند و تئاتر را ندیده، حکم به تعطیلیش می­دهند و بیچاره آن گروه که بعد از خدا می­داند چند وقت تمرین به امید فروشی اندک در یکی دو ماه، روی صحنه آمده­ اند اما بعد از دو هفته باید صحنه را به حکم آقای مدیرِ غضب کرده ترک کنند. که آن جماعتِ سینما آتش بزن، چشمشان گویا به همین موی بیرون زده بوده است و بس.

و البته این جماعت گویا امروز نگرانِ منافعِ سیاسیِ خویش­ اند، نه خدا و قرآن و پیغامبر و روحانیتش. که حالا فریادش از «گزارشِ یک جشن»ِ حاتمی­ کیا بلند شده که نکند برادر ابراهیمِ گذشته، از دوستانِ قدیم دل­زده شده باشد و بخواهد دستشان را رو کند، که برای این جماعت، حفظِ نظامِ اصولگرای شبهِ اسلامی، از خودِ خدا مهم­تر است و سکوت کن، پسر. جمله را پاک کن، که حالا هر ناکسی آن را بخواند، طعنه به فرمایشِ حقۀ امامنا می­داندش و یکی می­خندد که «مزدورِ دیگری فهمید باید به راهِ ما بیاید» و دیگری می­گوید که «این نیز چپ کرده و از راهِ اسلام و امام و انقلاب برگشته است». و بر هر دو نیشخند می­زنم که زهی خیالِ باطل، هر چه می­خواهید خیال کنید و نیشخندِ سوم را بر آن می­زنم که این حرف­ها را، ادای روشنفکرانه­ ای می­پندارد که یک بسیجی درمی­آورد تا خود را از فرهنگیانِ انقلابِ اسلامی نشان دهد. اما باز زهی خیالِ باطل، رفیقِ رند!

خلاصه، آتشکار ابتذالِ مطلق است در اهانت به معاد و فقه و روحانیت و جامعه و فرهنگ ایرانی و .... فیلمی که موضوعش، شک مردی است در برابرِ عملِ «وازکتومی»! و منِ احمق، نمی­توانم ادعا کنم صرفا ساختنِ فیلمی با این موضوع، ملتزمِ ابتذال است، اما انصاف میخواهم که بپرسم این فیلم را کدام آدمِ منصفی، کم­تر از تمسخرِ اخلاقِ جامعۀ ایرانی می­داند؟ کاری به تقدس یا حق و باطلِ این اخلاقِ کنونی ندارم، اما فکر می­کنم تمسخر و اهانتِ این­چنین با اخلاقِ یک جامعه، جای پذیرش ندارد. جای نقد و حک و اصلاح محترم است و واجب. فیلمی که صراحتا بهشت و دوزخ را به طعنه می­گیرد، فقه و روحانیتِ شیعی و امام خمینی را صراحتا به استهزاء می­کشد، و اخلاق، اخلاق، خدایش بیامرزد و باز شاید «محسن امیریوسفی» بی­ تقصیر باشد در این بازی.

و اما چنین فیلمی، کمتر از آن است که بخواهم بگویم قصدِ اهانت به قرآن را دارد- نعوذ بالله- اما عدمِ حفظِ احترامِ قرآن خود جای توجهِ شایان است. در ام القرای جهانِ اسلام (!!!) اگر احترامِ قرآن به تمامی حفظ نشود، چه انتظاری داریم که در نیویورک، قرآن نسوزانند؟ سعی می­کنم بدونِ داوری (هرچند محال است)، سکانسِ مذکور را روایت کنم:

«جنابِ حمیدِ فرخ­ نژاد روی تختِ خوابِ دو نفره در اتاقِ نیمه­ تاریک نشسته است در حالی که نیم متری آن ورتر همسرش نشسته است که بینشان کتابِ قطوری دیده می­شود. زن، به خاطرِ آن که شوهرش حاضر نشده وازکتومی کند، از او شاکی است و با او قهر کرده است. مرد سعی دارد ناز بکشد و زن را منصرف کند. ناز و نازکشی و در واقع، بحث و جدلِ زن و شوهری بر سرِ وازکتومی کردن یا نکردنِ شوهر به آن­جا می­کشد که زن عصبانی می­شود و کتابِ قطور را ناگهان بلند می­کند و با خشونت و حرص، می­خواهد آن را بر سرِ شوهرش بکوبد. چند بار کتاب را محکم جلو و عقب می­برد که بر سر و تنِ شوهر نمی­خورد و می­خورد. مرد کتاب را از دستِ زن می­قاپد و آن را می­بوسد و به حالتِ احترام آن را کنار می­گذارد. کتاب، قرآن بوده است». با قرآن بر سرِ کسی زدن! برای من عجیب و خیلی بیش­تر از عجیب است. (و البته این از تحجرِ من است!)

کاش، کسی می­فهمید و به جای همۀ آن فیلم­ها و تئاترها و موسیقی­ها، به چنین فیلمی مجوز داده نمی­­شد! فیلمی که مطمئنا، اکثرِ این مضامینش در فیلمنامه­ اش که مجوزِ ساخت را گرفته،  بوده است.

2. در عوضِ این فیلم، «حوالیِ اتوبان» را ببینید. فیلمی که نوشتۀ سعیدِ نعمت­ الله است و به کارگردانیِ سیاوش اسعدی. سعیدِ نعمت­ اللهی که پس از «زیرِ هشت» و «جراحت»، شیفتۀ نوشتنش شده­ ام. نویسنده­ ای که به جرات ادعا می­کنم اسلامی می­نویسد. فیلمنا­مه­ هایی اجتماعی که بدون بردن نامی از خداوند، نام و یادِ خدا در آنان غوطه می­خورد. فیلم را اصلا چند بار ببینید که فروشی بکند برای سرسلامتیِ سعیدِ نعمت الله. جراحت را که می­دیدم، جمله ای در سرم می­رقصید: «بنویس سعید نعمت­الله! بنویس! برای خدا بنویس! برای مردانگی! برای قصه­ ها! برای همۀ زیبا­یی­های از دست رفته!»

3. انقلاب­های کشورهای عربی، پشتِ سرِ هم، رو می­شوند و بزرگان و کوچکانِ داخلی، درگیرِ دعواهای سیاسیِ خویش­اند. حمایت از فلان برای ریاستِ فلان­ جا، تخریبِ فلان برای جلوگیری از فتنه­ های بعدی، مقابله با فتنه و فتنه­ گران که نمی­دانم کی می­خواهند باور کنند هر دشمنِ پلیدی عمری دارد و اگر زنده می­ماند، زندگیش در دلِ تو است، نه به جانِ خودِ او.

4. خدا بیامرزد صانعِ ژاله را.


 بی­ ربط:

01- بسیاری از دوستان در حرمِ امنِ خدا هستند و من در تهران...

02- وبلاگِ دیگرم «هذیانات» را حذف کردم. دلیلش، به تو چه؟ اما، یک نکته که مربوط می­شود به آن هم: وبلاگ و گوگل باز و فیس بوک و...، تجلیِ مطلقِ نفسانیت اند.  فیس بوک، مهم این است که “what’s in your mind?” و تو به چه لایک می­زنی و کدام گروه را جوین می­شوی و نظرت چیست و تو مهمی و تو مهمی و تو مهمی و تو. تو خود خدای خویشی و خدای، خیالِ تو. که همه هر چه هست، پیشِ تو هیچ است، مگر آن که تو آن را بپرستی و تو آن را لایک بزنی و تو و تو و ... و در گوگل باز، به تبع. و در وبلاگ، نیز هم چنان. غلظت و رقت دارد، اما ردخور نیز هم؟ مگر که از اولیای خدا باشی که در این­ها نفست، آمرت نشود.

اصلِ اصل نوشت:

این­ها هم نفسانیاتِ دیگری است از من. مرگ بر من! هه هه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 0:28  توسط علیرضا فتاح  | 

انقلاب تونس، انقلاب مصر، انقلاب در جهان اسلام و شمال افریقا، انقلاب علیه استبداد و استکبار


وبلاگ جامع اخبار و تحلیلهای انقلاب تونس، انقلاب مصر

http://africanrevolution.blogfa.com/


پ.ن: راجع به اصل موضوع و حواشیش در ایران و تشکلهای دانشجویی شاید بعدا اگر قلم به نوشتن گشودم، مینویسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 19:39  توسط علیرضا فتاح  | 

1. از سر وظیفه!:

1-1.مجلس در راس امور است!

کلا وقتی راجع به مجلس فکر میکنم، یاد کتاب ولایت فقیه امام میفتم. یه جای اون کتاب هست که نوشته برای قانونگذاریی کشور باید مجلسی باشه از متخصصان دین که از شریعت در باب مسائل، کشف قانون کنن. نسبت رو بسنجین با مجلس فعلی...

1-2. راجع به تجمع اعتراض:

داره حالم به هم میخوره از این محافظه کاریای مسخره. یکی از بچه ها که قبلا تو تجمع ها ندیده بودمش، جلوی مجلس گفت: "چرا کاری نمیکنن؟ بریم تو مجلسو بگیریم دیگه." !!!! گفتم: "سفارت امریکا که نیست، مجلسه." منظورم این که اینجوری نیستم. اما واقعا نمیفهمم معنای سخنرانی کوچک زاده رو در اون جمع و اون توجیهات و مثلا توضیحات. برادران و خواهران! تجمع برای دانشگاه آزادو فراموش کردین؟ که کوچک زاده و رسایی و اینها اومدن تا بچه ها رو راهی کنن که برن خونه، اما نتونستن. آخر از پیرمردی و احترام روح الله حسینیان استفاده کردن. روح الله حسینیان هم که تا حدی مورد علاقه و ارادت بچه ها بود و هم واسه خودش شیخیه و احترامش واجب، اومد و سخنرانی و تاکید کرد که بچه ها بیخیال شن و برن خونه. بچه ها هم این بار موافقت کردن، بی این که دلیل جدیدی شنیده باشن و واقعا قانع شده باشن.

خلاصه، کلا رسم شده چند تا از این نماینده های به ظاهر انقلابی و محبوب جنبش دانشجویی، در تجمعات معترض دانشجویی، میان و سخنرانیی میکنن و کمی پاچه خواری جنبش دانشجویی که "جنبش دانشجویی، جنبشی واقعا اصیله، که در این مقعیتها آگاهی و حقانیت و تعهد خودش رو نشون میده. من خودم رو جزوی از جنبش دانشجویی میدونم. ما هم مثل شما با این مسئله مخالف بودیم..." و بعد "حالا برادران! توجه داشته باشید که مسئله الان، انجام شده و تموم شده، حالا باید به فکر مواقع بعد بود. شما همین که اینجا حضور پیدا کردید، پیام خودتونو به اون نماینده ها رسوندین. الآن بهتره که شما هم به خونه هاتون برگردین و به کارهاتون برسین. هم زحمت کشیدین و هم خسته شدین. من به عنوان نماینده ی کوچک شما از شما تشکر میکنم." و بعد دانشجویان مقاومت کوتاهی میکنن و ناچار به خاطر خواست مسئولین تجمع، ناچار به خالی کردن عرصه میشن.

1-3. تشکلهای دانشجویی، همیشه خودشون این جور کارا رو راه انداختن و بعد خودشون به نحوی خرابش کردن. یا مثل لابی های پشت پرده، مثل جلسه پنج اتحادیه با نایب رییس مجلس بر سر قضایای دانشگاه آزاد، یا مثل محافظه کاریها و مصلحت سنجی ها و کوتاه اومدن ها، مثل کار جنبش عزیز عدالتخواه بر تجمع سه شنبه اعتراض به دانشجوی پولی.

1-4. دوستانی که منو از نزدیکتر میشناسن شاید بدونن نظر منو راجع به تشکلهای دانشجویی. ضمن مخالفت کلیم با تشکلهای دانشجویی، علاقه ای به جنبش عدالتخواه داشته ام و امیدهای بسیار هنوز به اون. اما اون هم، نخیر. البته ضمن ارادت ما به شیخ صادق شهبازی، شیخ مایی! اما ما مرید هیچکی نیستیم. (شاخ بازی)


2. اتفاقی:

2-1. امشب به طور اتفاقی قسمتایی از خبر ساعت 20 شبکه خبرو دیدم. گزارشی بود راجع به "الگو در زندگی". گزارشگر تو زمین فوتبال بچه های 12-13 ساله ی در حال تمرین فوتبال بود و ازشون میپرسید: "الگوتون کیه؟" بچه ها میگفتن: "کریستین رونالدو"، "مسی"، "بکهام" و خیلیای دیگه که من نمیشناختم. 

2-2. حول و حوش 10 سال داشتم که این سوال مد شد که "الگوت تو زندگی کیه؟" من هیچ وقت جوابی واسه این سوال نداشتم. هنوز هم ندارم، به جز وقتایی که پیش خودم میگم: "ما مرید مولای درویشان علی هستیم." اما همین وقتا هم حس میکنم ادا در میارم. فکر میکنم هنوزم واقعا جوابی واسه این سوال ندارم. راستش ناراحت هم نیستم از این اوضاع. با خودم حال میکنم خیلی وقتا. خودبنیادیه دیگه!

2-3. انتظار داشتم گزارشگر حالا بگه که "ای وای! الگوی بچه های ما، به جای مفاخر فرهنگیمون، فوتبالیستای خارجی شدن!" اما گزارشگر محترم ادامه داد: تا چند سال گذشته ما چندین فوتبالیست حرفه ای داشتیم که در تیم های خارج از کشور بازی میکردن و شهرت جهانی داشتن. اما الآن تنها دو تا لژیونر داریم." شکایت به اوضاع فوتبال بود. حالا من گزارش میکنم که" ای وای! گزارش و افسوس خبرنگارای ما، به جای مسائل فرهنگی و فکری و خلاصه زندگی واقعی ملت، وضع فوتبال مملکت و فوتبالیستای بینوا (!) شده!"

2-4. ذیل عنوان اتفاقی، در حال تایپ پاراگراف بالا، یادم افتاد که بیربط نیست این نوشته به یک سالگی ضرغامی و بیانیه ها و اوضاع صدا و سیما.

2-5. ضمنا در مورد فوتبال، و ضمن تشکر از مصطفی قاسمی، علیرغم این که هیچ وقت عمرم به فوتبال هیچ علاقه ای نداشتم و اطلاعات فوتبالیم در حد جام جهانی 2002ه، چند هفته پیش به معیت همون برادر، رفتیم استادیوم آزادی، دربی استقلال و پرسپولیس. میخواستم ببینم اینجای دنیا چه شکلیه. خیلی مفصله. اما فقط یه صحنه رو برای اهلش اینجا مینویسم که جالبتر از همه اش بود:

در حین بازی، هی مصطفی رو میدیدم که سر به زیر برده یا رو به آسمون کرده و خدا و حضرت زهرا و همه ی مقساتو قسم میده و دعا میکنه که استقلال ببره! خب، طبیعتا به خاطر ریشمندی و بسیجیت مصطفی است. اما در نسبت دین و خدا و فوتبال و مردم و اینا خیلی جالبه. نقطه ی اوجش این جا بود که با سوز دل گفت: "خدایا! از خدایی تو کم میشه اگه استقلال این بازیو ببره؟"!!!

3...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 23:49  توسط علیرضا فتاح  | 

چند بند پریشان در باب یک اقدام ابلهانه و جسورانه، قرآن را هم آتش میزنند

1. مهدی بدشتی1 نوشته بود بر سر قضایای آتش زدن قرآن، موج وبلاگی راه انداحته ایم و دیر کرده ایم و باید شرمنده باشیم و .... راست میگفت. دیر بود.
2. نمیدانم چرا کلا برای این قضیه، شخصا هیچ احساسی ندارم. یعنی اصلا انگار اتفاق تازه ای نیفتاده است. انگار چیز عجیبی نیست. میفهمید؟ واقعا نمیدانم چرا این قدر برایم عادی است قضیه؟ از سر بی غیرتی است؟ تا حدودی شاید. اما نه این همه. فکر نمیکنم قرآن برایم از خون آدمها و فلسطین و نظام و قضایای انتخابات کم اهمیت تر باشد. برای آنها این همه بیخیال نبودم. البته شاید ازآن وقت تغییر کرده ام. از بی اطلاعی از عمق فاجعه است؟ نه، فکر نمیکنم. قرآن را آتش زده اند و این کاملا واضح است و حتی خواجه حافظ شیراز هم میدانند. از سر بی دینی و بی اعتقادی است؟ الله اعلم بالصواب.
3. فکر میکنم همه اش به این خاطر است که مگر چیز تازه ای است قرآن را آتش زدن؟ کلام خدا را آتش زدن؟ خود خدا را قرنهاست سر بریده اند! سر بریده کلام سوخته هم زیادش است. آفتاب آمد دلیل آفتاب. اصلا خدا مرده است که من جرات میکنم این طور بنویسم!
4. "خدا مرده است" نیچه را همه شنیده ایم و اول کار فحش داده ایم و بعد گفته ایم (من گفته ام، فریاد زده ام، شما را کاری ندارم) خدا بیامرزدش که این همه خوب و زود فهمید چه شده. من یکی که فریاد "زهازه" ام بلند شده است. حالا از همان وقتها، از همان وقتها که من شدم من و تو شدی تو، من گرگ تو و تو پلنگ من، که "گرگم و گله میبرم، چوپون ندارم نمیتونم نذارم" که تو هم چوپانت که خدا بود را دوست نداشتی و سرش را بریدی و همین شد که گرگ شدی و اگر هم نشده بودی، وقتی دیدی من گرگ آمده ام که گله ببرم، مجبور شدی گرگ بشوی که نگذاری تنهایی ببرم و بخورم و ... پس جماعت گرگان را عشق است که جماعتی اند بی چوپان، در پی گله بری خود تا آنجا که بخواهند، و تا کجاها که میخواهند، خوش جماعتی هستند که هیچ از خود دریغ نمیدارند جز چوپان، که چوپان آنان را از تمتع خویش باز میدارد. و بد جماعتی اند که بر خود نیز رحم نمیدارند و هر جا نشانی از چوپان می یابند، به هزاران نیش و پنجه، پاره پاره اش میکنند تا به تمامی نابود گردد و بچه گرگان هوس چوپان به سر نبرند.
5. حکایت همه اش همین است. از همان روزها، همان روزها که شکم بر قلب چیرگی گرفت و زیر شکم شد بالای همه چیز. از همان روزها تا آنجا که دیگر خدا خیالی نبود که مارکس –خدایش بیامرزد- آمد و گفت دین افیون توده ها است و آن یکی آمد گفت خدا خیالات دست نیافتنی بشر است و آن یکی دیگر گفت خدا برای نجات انسان و انسانیت و مهر و وفا و صلح و دوستی و حقوق بشر و گل و بلبل است و خودمانیش همان که هر چه من گفتم، خدا هم بیخیال، من که میگویم یعنی خدا میگوید. قضیه به اینها برمیگردد و نه به مسیحیت و نه به کلیسا و جنگهای صلیبی و کلیسای ساخته شده با استخوانهای مسلمانان. فضولی آنها به شما نیامده. خودشان صاحب دارند و خدا دارند و حداقلش حالا وقت این حرفها نیست.
6. قضیه برمیگردد به آیات شیطانی و این همه فیلم، این همه سینما، این همه هنر. هنر! هنر! "سامری را آن هنر چه سود کرد/ کآن فن از باب اللهش دور کرد". اصلا حتی از همان "اگه من جای خدا بودمِ" "ابی"- دام الله افاضاته- اصلا از همین ... استغفرالله. حالا امروز نقشه تخریب قدس را بکشند، حرم ائمه را منفجر کنند، بقیع را به آن روز در بیاورند، این همه مسجد منفجر، این همه امام جماعت شهید، نه، این همه فحش و فضیحت به هرچه که دلشان میخواهد، نه، حتی همه ی اینها به این فجاعت و وقاحت و اینها نیست.  آخر آدم حسابی، که می آید مقدسترین بالای یک و نیم میلیارد آدم به آمار خودتان را به بدترین شکل ممکن آتش بزند؟ حالا ما چهارتا فحش میدهیم به این و آن و شما هم همینطور، اما دیگر کی به مقدسترین چیز توهین میکردید و میکردیم؟ حالا انصافا هر چه فکر میکنم شما که مقدس، به معنای دقیق کلمه، ندارید، اما خب شما که میدانید ما داریم. از همه اش هم بیشتر، قرآن، قرآن کریم مجید، رحمه للمتقین. حالا باز فکر میکنم ببینم شما "مقدس" دارید یا نه، اما فکر میکنم اصلا همین مقدس نداشتنتان یکی از خصایص اصلیتان است.
7. خب وقتی آیات شیطانی را بنویسند و کاریکاتور حضرت محمد را- صلی الله علیه و آله- دلیل خلقت، نور اول و آخر، بکشند و آن همه کتاب و مقاله و غیره بنویسند، نه! باز هم آتش زدن قرآن عجیبتر است!
8. خب قرآن را مگر به آتش نکشیده ایم تا حالا؟ مگر نکشیده اند تا حالا؟ گفتم، مگر خدا را نکشته ایم و نکشته اند از ده ها سال پیش؟ کلام خدا را آتش زدن کار سخت و عجیبی نیست.
9. این کار، عمق جسارت است، بی شک. توحش است، بی ردخور. اما اینها را که گفتم، خواستم بگویم اگر بی خیال شعائر و ظواهر و روی کار و اینها بشویم – که نمیشویم- و برویم به معنای اتفاقی که افتاده، چندان هم اتفاق جدیدی نیست. ما خودمان همه ی عمر همین کار را کرده ایم.
10. ظاهر کار را که نگاه کنی، خیلی فاجعه است باز، همان کتاب مقدس دو میلیارد آدم را رسما سوزاندن. حالا میخواهد مسلمان باشد یا کافر دهری. فکر میکنم قضیه شبیه همان جنگهای صلیبی بوش است، اما حسابی تاکید دارم بر این که نگوییم "جنگهای صلیبی". جنگهای صلیبی مال همان جنگهای مسلمانان و مسیحیان است و این در نامش هم هست. اما حالا، توی جنگهایی که بیست سی سالی است باز به راه افتاده و حالا دارد دیگر رسمیتر شروع میشود مسیحیت اصلا کاره ای نیست. یک طرف ماجرا اسلام است و طرف دیگر آمریکا، مدرنیته، غرب، یعنی ظلمت، کفر، طاغوت. هرچند همه ی این ماجرا از یک کلیسا شروع شود، اما اولا این کلیساها بیشتر از این که تحت تاثیر مسیحیت باشند، تحت تاثیر همین مدرنیته و سیاست و امریکا و خورنده ی حرفهای همین ها هستند. این سالهای اخیر که دیگر رسما کلیساهای مدرن و تلویزیونی و اینترنتی و اینها راه افتاده. دوما این یارو جونز، یک کشیش اوانجلیست است که اساسا این فرقه های مسیحی، فرقه های مدرن اند (حالا مدرن، صهیونیست، فاندامنتالیست و چه میدانم هر چه، خلاصه خودبنیاد). این بوش هم اصلا با گرایشات مسیحیش میخواست و میخواهد این جنگ را بزند به نام مسیحیت بنده خدا که کارشان راحتتر بشود.
11. این که یکی میفتد به فجیعترین رفتارها، خب نشان ازخود بیخودی و پریشانحالی است دیگر. بچه که بودیم، خیلی که با خواهرم دعوایم میشد، و دیگر هیچ راهی نمانده بود و به آخر خط رسیده بودم میرفتم سراغ باارزشترین چیزهایش، که اتفاقا آن روزها دفتر مشقش بود و بلایی سرش می آوردم، خط خطیی، پاره کردنی، چیزی، یا حداقل تهدیدش میکردم به این کار. برای این که دیگر هیچ راهی نداشتم، نه میشد بزنمش، نه با هیچ راهی چیزی را که میخواستم بهم نمیداد یا نمیگذاشت به هیچ نحو کارم را بکنم و کار خلاصه از داد و فریاد و مشت و لگد گذاشته بود، که تهدید میرسید به ارزشمندترین چیز، یا همان دفتر مشق.حالا هم قصه همان است. وقتی آدم کم بیاورد دست به ابلهانه ترین کار و خشنترین راه میزند. خب کم آوردید، یک کم کوتاه بیایید. انصافا این کارها را نکنید، ما هم نمیفهمیم این همه قوی شده ایم و این همه هم پررو نمیشویم.
12. ولی انصافا کاش یارو جونز! کاش کشیش نبودی. یا حداقل از انجیلی که دست میگیری خجالت میکشیدی. 13. چیزی نداشتم که بگویم، حالا زیادی وراجی میکنم. نگفته ها این که: همین همه ی جبهه ی غرب و سران استکبار جهانی و اینها که میگویند همان بی خدایی و خدا کشی و پرروبازی است. این که خیال نمیکنم حالا خیلی هم اوباما و دم و دستگاه محافظه کار دولتی آمریکا از این کار راضی باشند، اما دولت امریکا –با تمام پستی اش- اصلا مهم نیست (کوچکتر از این حرفها است!)، مهم کلا امریکا و غرب و خلاصه طاغوت است.
14. والله اعلم بالصواب. 24 شهریور 89. 1:46 بامداد.


پ.ن:1: وبلاگ مهدی بدشتی فیلتر شده! از وبلاگای بینظیریه که میخونم بالاخص با نویسنده طلبه اش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 10:37  توسط علیرضا فتاح  | 


اسرائیل!

من عدوی تو نیستم

انکار تو ام!



Israel!

I'm not your enemy

I am your deny!



پ.ن: فکر میکنم میتونه تابلو و شعار خوبی باشه برای راهپیمایی روز قدس. میتونه سبب مغفرت مرحوم شاملو هم بشه! ;-)


بیانیه انتفاضه سایبری روز قدس جبهه وبلاگی غدیر:

http://jwg.parsiblog.com/1686175.htm


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 15:38  توسط علیرضا فتاح  | 

تصویر ثابت