تبليغاتX
یادداشت ها

یادداشت ها

ساشا را دیده بودم که پنج شنبه ها عصر می آمد با آن هیکلِ گنده و کله یِ کچل از جلساتِ سخنرانی فیلمبرداری می کرد و همیشه همراهش یا یک دخترِ جوانِ چادری بود که به جایِ مقنعه و روسری، چفیه به سر کرده بود یا یک پسرِ پانزده شانزده ساله. پنج شنبه یِ هفته یِ گذشته با رفقایِ جهانِ اسلامی سفری جور شد به قم. سفری که برای من بیشتر از ده ساعت طول نکشید اما خیلی برکت داشت. تویِ مینی بوس یا به قولِ رفقا "اثمن عشر" نشسته بودیم و گپ می زدیم تا راهِ دوساعته، کم تر شود که آقایِ آهنچی، مسئولِ سفر، گفت: "دوستان، چند دقیقه ای به صحبت هایِ آقایِ ساشا گوش کنید." چند دقیقه ای که یک ساعتی طول کشید و برای من اندازه یِ روزها فایده داشت. ساشا شروع کرد به صحبت و شروع کرد به گفتن و تعریف کردن و تحلیل و تحریق و ... ساشا می گفت و ما چهار پنج تا زل زده بودیم بهش و یکیمان به جاده نگاه می کرد و حواسش نبود و یکیمان وسط هاش خوابش برد. ساشا می گفت با شور و هیجان و گاه با داد و گاه نجواکنان و من سعی می کردم اشک هایم را از نگاهِ هم سفران مخفی کنم، اما ساشا می دید.

نمی گویم ساشا چه گفت و که بود و که هست. خودش می گوید این ها مهم نیست. مهم این است که چه کار می کند. خودش می گوید سعی برای جهاد در راهِ خدا، جهادِ اصغر و اکبر. نمی گویم ساشا که بود و که هست. فقط می گویم که مطمئنم اگر این مرد از اولیاء خدا نباشد، حتما از مومنین و بندگانِ خاصِ خدا هست.

دعا کنید باز هم ببینمش و پایِ صحبتش بنشینم. می خواهم حرف هایش را بنویسم. اگر هم ندیدمش، کم کم حرف هایی را که تویِ همان یک ساعت زد، بنویسم.

***

"من با موتور هی این جاده ی تهران-قم رو می رفتم، این دو تا تابلوی دست ها بود برای نوکیا، اینا را می دیدم، قاطی می کردم. مشت باید مرگ بر صهیونیزم باشه، زنده باد صهیونیزم است. این دستا این بود. حالا شکوندندش یا کارِ دیگه کردند، نمی دانم، حالا دیگر نیست."

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 16:8  توسط afattahomid  | 

   اصلا مهم نیست که این ها دارند کشته می شوند. اصلا مهم نیست که این ها آدم اند. اصلا مهم نیست که این ها زن و بچه و پیر هم هستند. اصلا مهم نیست که این ها مسلمان اند. اصلا مهم نیست که این ها شیعه اند.

   این مهم است که شما وقتی عکس هایشان را می بینید، دلتان ریش می­شود و اعصابتان خرد می شود. این مهم است که این ها عرب اند و ربطی به ما ندارند. این مهم است که این ها حتی اگر شیعه باشند، زیدی هستند و یعنی با ما نیستند و در نتیجه با سنی ها فرقی ندارند.

   این مهم نیست که حوثی ها با این که زیدی اند، گرایش به اثنی عشری دارند و مرید امام خمینی اند. این مهم نیست که عربستان وهابی، خوشش نمی آید از این که اقوام شیعه دور و برش باشند. این مهم نیست که ده بیست سالی می شود که دولت یمن با این حوثی ها می جنگد و الان جنگ پنجم ششمشان است. این مهم نیست که یمن از فقیرترین کشورهای جهان است و وضع شیعیانش هم از بقیه ی جاهایش بدتر است. این مهم نیست که قرار است در آخرالزمان یمانی از این جا قیام کند و امام زمان -عج- را یاری کند.

  این ها هیچ کدام مهم نیست. این مهم است که شما آرام توی خانه­یتان نشسته اید و ناراحت اید از این که چرا کمی عطر و ادوکلن گران شده است. آن ها مهم نبودند. شما مهم هستید. فقط شما مهم هستید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 17:9  توسط afattahomid  | 

من انسانم. من رویِ زمین زندگی می کنم، در جهان. من انسانم چون تمامِ انسان­هایِ دیگری که در سراسرِ این کره زندگی می­کنند. آنان همه شبیهِ من اند. به­ظاهر تنها شاید رنگِ پوستِشان و زبانِشان با من تفاوت کند. اما انسان اند. ما همه انسان هستیم. انسان­هایِ یکسان و مثلِ هم.

من در این زمینی که زندگی می­کنم – و این زمین همان زمینی است که شما هم رویِ آن هستید- مرزی نمی بینم. من فکر نمی­کنم وقتی به مرزِ ایران و عراق برسم، یا ایران و آذربایجان یا هرجای دیگر، جز شاید حصاری و سیمِ خارداری که کاشته­یِ انسان است، چیزی ببینم. نهایتش آن است که کوهی است یا رودی یا هر چیزِ طبیعیِ دیگری که سیاست­ورزان آن را مرز نام گذاشته­اند.

آنان که خدا و دین و جنسیت و ... را برساخته­هایِ اجتماعی می­دانند و می­خواهند بر آنان بشورند، آیا یک لحظه فکر نمی­کنند که مرزهایِ سیاسیِ کشورها، دیگر خیلی برساخته است؟ آنان با هزار پیچیدگی و هزار اما و اگر و برهان و تصدیقِ متقن و غیرمتقن و صحیح و غلط زور می زنند تا بگویند خدا تصوری پوچ است که انسانِ اولیه برای آرامشش ساخت. آن­وقت همین افراد ناسیونالیست می­شوند و وطن­پرست و ... و حتی آدمی که یک متر آن طرف­تر از مرز زندگی می­کند، را جزءِ آدم­ها حساب نمی­کنند. حالا اگر بخواهند خیلی منصف باشند، می­گویند: "بله، ما همه طبقِ اعلامیه­یِ حقوقِ بشر (که اصلا برساخته نیست!) یکسانیم و برابر و حقوقِ مساوی داریم، اما آن که آن ورِ مرز زندگی می­کند، به ما چه؟ ما خودمان هزارتا مشکل داریم. او خودش به دردش برسد." آخر نمی گویند او که با شما برابر است و حقوقِ یکسان دارد، خب، او هم هزارتا مشکل دارد. او یک متر آن طرف­تر است. شاید حتی زبانش هم با تو یکی باشد. اما نه، او آن­وری است و ما این­وری. او بیگانه است.

من نمی­خواهم ملیت را زیرِ سوال ببرم. به نظرِ من هر ملت چون ملتِ ما، انسان­هایی هستند یکسان که شباهتِ فرهنگی با هم دارند و در یک منطقه زندگی می­کنند و براساسِ مسائلِ سیاسی از دیگر انسان­هایِ مجاور جدا شده اند. ملت و کشورِ من برایم محترم است و عزیز و دوست­داشتنی. اگر دشمنی به آن حمله کند، به خانه­یِ من حمله کرده، و طبیعی است که من تا آخرین قطره­یِ خونم در برابرِ آن دشمن می­ایستم.

اما من به این ملیت اصالت نمی­دهم. اگر در یک منطقه زندگی می­کنیم که می توانیم این منطقه را کمی توسعه بدهیم. آن وقت ما همه بر یک زمین زندگی می­کنیم. اگر فرهنگِ منِ فارس با آن برادرِ آذری یا بلوچ یا ترکمن یا عربِ خوزستانی مشابه است، چندان تفاوتی هم با آن برادرِ افغان و تاجیکم ندارد. شک نداریم زبان یکی از اصلی­ترین بخش­هایِ فرهنگ است. اما مگر زبانِ من با آن برادرِ آذری یا عرب یا کرد یکی است که بخواهد با آن یکی برادرِ عرب یا انگلیسی یا فرانسوی یا آفریقایی یکی باشد؟

نگویید که زبان عاملِ تفاوتِ ملت­ها است که آن­گاه تمامِ برادرانِ ترک و کرد و عرب و ... حقِ جدایی دارند. فکر نمی­کنم دوستانِ ناسیونالیستم از این مساله خوشحال شوند. نگویید تاریخِمان یکی است که تاریخِ ما با افغانستان و عراق و پاکستان و آذربایجان و ترکمنستان و ... همه کم­و­بیش یکی است. اگر این است چرا به مشکلاتِ آن­ها فکر نمی­کنید؟ چرا می گویید: "پناهنده­هایِ افغانی برگردند، ایرانی­ها را بیکار کرده­­اند، باعثِ فساد شده­اند و ..." اگر اساس تاریخ است که افغان­ها هم با ما یک ملت اند. آخر به کدام مبنا ملیت­ها و کشورها را می­توانید یک توجیهِ دندان­شکن و بی­خلل کنید؟

باور کنید ما همه انسانیم  و این ملیت­ها و کشورها برساخته­هایِ سیاسی است که البته در شرایطِ امروزی، باید پاسداری شود. اما اصالت ندارد.

در نظرِ من اصالت را دین دارد. دین برای من یعنی فرهنگ. دین عقیده است. دین برای من اصیل است چون من بر مبنایِ دینم زندگی می­کنم یا حداقل می­خواهم زندگی کنم. دین برای من اصیل است چون خدا برای من اصل است. خدا برای من برساخته نیست که اگر بحث از ساختن است، من ساخته­یِ خدایم، نه خدا ساخته­یِ من. در نظرِ من، اگر خدا نبود، من نبودم؛ نه که اگر من نبودم، پس خدا هم نبود.

خدا من را آفریده، آن برادرِ سیاهِ آفریقایی­ام را که نمی­دانم حتی به کدام زبان حرف می زند هم آفریده است، برادرِ خودم را هم که از یک پدر و مادریم آفریده است. من مسلمانم و راهم را راهِ رسیدن به خدا می­دانم. آن سیاهِ آفریقایی هم مسلمان است و راهش را راهِ خدا می­داند. این برادرم مسلمان نیست و حتی شاید خدا را قبول هم نداشته باشد که بخواهد در راهش باشد یا نباشد.

من و آن آفریقایی هر دو دوست داریم یک زندگیِ اسلامی داشته باشیم. ما دوست داریم یک طور زندگی داشته باشیم. ما شبیهِ هم فکر می­کنیم. دغدغه­هایمان شبیه است، دردهایمان شبیه است، اعتقاداتمان شبیه است، تفکراتمان شبیه است. هرچند زبانِ هم را نمی فهمیم اما زبانِ دلِ هم را می فهمیم. اما با این برادرم که دریک خانواده بزرگ شده­ایم و طبیعتا زبانِ هم­دیگر را خوب می­فهمیم، اگر یک ساعت صحبت کنیم، نهایتا به دعوا ختم می­شود.

برای من دین اصیل است. دین برای من یعنی راهِ خدا، راهِ حق، یعنی راهِ ظلم ستیزی، یعنی راهِ دفاع از مظلوم. من با همه­یِ مظلومانِ جهان دردِ مشترک دارم، چون من هم ستم دیده­ام، شیطان و انسان به من ظلم کرده­اند. من با مظلومانِ جهان هم­دردم. پس در کنارِ آن­ها می­ایستم و با هر ظالمی می­جنگم تا حجاب از راهِ حق بردارم.

برای من فرقی نمی­کند مظلوم در کجایِ جهان است، در فلسطین، لبنان، یمن، چین، بوسنی، اسپانیا، افریقایِ جنوبی، شیلی و حتی وسطِ نیویورک. راهِ حق به من می­گوید ظلم باعثِ عدمِ کشفِ استعدادها می­شود، باعثِ حق­کشی می­شود، باعثِ پنهان ماندنِ راهِ حق می­شود. پس من با هر ظلمی می­جنگم. حتی اگر از سویِ همان برادرِ افریقایی­ام باشد.

برایِ من "نه غزه، نه لبنان، جانم فدایِ ایران" معنی نمی­دهد، هرچه­قدر هم که ایران برایم عزیز باشد. برای من همه­یِ این­ها یکی است. برای من از خودِ یوسف­آبادِ علیا تا خودِ نیویورک، فرقی نمی­کند. تنها تفاوتش این است که من الآن در ایران هستم. پس ظلمی که این­جا اتفاق می­افتد، نزدیک­تر است به من و من زودتر و بهتر می توانم با آن مبارزه کنم تا آن ظلمی که در جایی دیگر. مکانِ مبارزه برای من بستگی دارد به شدتِ ظلم در آن جاها و توانایی­ام برای مقابله در هر کدام.

بیایید برساخته­هایِ حقیقی را بشناسیم و از پیشِ رو برداریم و اصالت­هایِ حقیقی را بفهمیم و در راهِ آن­ها بجنگیم. به امیدِ روزی که موعودِ الهی بیاید و زیباییِ جهانِ یک­دست را درک کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 14:15  توسط afattahomid  | 

به برادرم گفتم : "فردا داریم می ریم دیدارِ آقا!" آرام گفت: "چند هزار نفری؟" دهانش بویِ غرور می داد. گفتم: "مگه چند هزار نفر هم جا می شن تویِ اون نمازخونه یِ کوچیک؟" گفت: " نه، منظورم اینه که دیدارِ عمومی میرین یا خصوصی؟" گفتم: "عمومی، از طرفِ بنیادِ نخبگان" گفت: "خب، این جوری که تو گفتی فکر کردم چهار پنج نفره میرین." دهانِ برادرم بر خلافِ همیشه بد بو می داد.

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 17:22  توسط afattahomid  | 

این روزها بحث راجع به علومِ انسانی و محتوایِ آن و تغییرش داغ است. شاید یکی از اصلی ترین دلایلِ رواجِ بیش از پیشِ این، مسائلِ مولودِ انتخابات است. آن چه انقلابِ مخملی خوانده شد.انقلابی مخملی که به دستِ تئوریسین هایِ غربی طراحی شده بود و ما به دلیلِ کمبودِ آکاهی فریبِ آن تئوری ها را خوردیم و حال هم باز تئوریی نداریم که به مقابله با آن برنامه ها در فضایِ جدید بپردازیم.

اما نکته ای که در این حین، مغفول مانده است، تفائتِ علمِ بومی و علمِ اسلامی است. محققان و اندیشمندانِ ما، انگار میانِ این دو فرقی نمی گذارند و علمِ اسلامی را همان علمِ بومیِ مناطقِ اسلامی می پندارند. اما چیزی که به نظرِ نگارنده، موردِ نیازِ واقعی است، علمِ اسلامی است. علمِ اسلامی آن علومِ انسانی است که از دلِ معارفِ اسلامی بیرون می آید. علمِ اسلامی آن است که مایه یِ اولیه اش را از قرآن، سنت، حدیث و علومِ اسلامیِ چند صد ساله یِ حاصل از آن می گیرد. در علمِ اسلامی، همه چیز خدا است. محور، مبدا و مقصد خدا است. علمِ انسانی اسلامی انسان را موردِ مطالعه قرار می دهد از همه یِ جهاتِ انسان بودنش، اما می داند که این آفریده یِ خدا است و همچنین سعی دارد برایِ او طوری برنامه ریزی کند که مسیرِ رسیدنش را به مقصد -یعنی انسانِ کامل، و در نهایت خداگونگی و فنا فی الله- آسان تر کند. در علمِ اسلامی، انسان عبدِ خدا است، مخلوقِ خدا است و خدا سیطره یِ کامل بر تمامِ جهان دارد.

در تاریخش، انسان از خدا آمده، سپس منحرف شده و خدا پیامبران را برای هدایتش برانگیخته است تا در زمانِ آخرین پیامبر، گروهی از آن ها د مدینه النبی، نمونه ای کوچک از جامعه یِ آرمانی را ساخته اند، سپس آن جامعه نیز با فوتِ رسولِ خدا رو به زوال و ضلال رفته، اما پیروانِ حق با کوشش و تلاش منتظرند تا موعودِ خدا ظهور کند و جامعه یِ جهانیِ آرمانی را بسازند و پس از آن گویی دواره به خدا می رسند.

در روان شناسی و جامعه شناسیِ اسلامی، انسان و جامعه بر مبنایِ توصیفاتِ معارفِ اسلامی از آن ها شناخته می شوند. هدف از بررسیِ جامعه برای آن، برنامه ریزی برای تا رسیدن به جامعه یِ اسلامی است و هدف از بررسیِ انسان، رساندنِ انسان به آرامش و فراهم کردنِ شرایط برای رسیدنِ انسان به تعالی و انسانِ کامل است.

اما علمِ بومی همان علمِ غربی است  با همان مواد و پایه و معیار و ارزش ها که فقط در آن، شرایطِ منطقه ای و ملی و ... مد نظر قرار گرفته است. چون علومِ غربی در جامعه یِ غربی و بر اساسِ فرهنگِ آن منطقه شکل گرفته است، پس در جایِ دیگر باید با فرهنگِ آن منطقه منطبق شود. این همان کاری است که به خوبی در چین و ژاپن انجام گرفت. آن ها خدایان و لباس و غذایِ خود را حفظ کرده اند، اما ربی می اندیشند و دیری نمی پاید که از این خدایان و لباس و غذا هم جدا می شوند.

بومی سازیِ علم بر اساسِ فرهنگ و خصایصِ مردمِ یک منطقه انجام می شود. یعنی علمِ غربی خود را با زبان، مذهب و ویژگی هایِ قومی و روانی و اجتماعیِ منطقه منطبق می کند. وقتی رویه یِ علم به زبانِ یک منطقه در بیاید، با ظواهرِ مذهبیِ آن اختلاف نداشته باشد و ویژگی هایِ قومیِ آن ملت را در نظر بگیرد، بومی شده است.

اصلا با همین علمِ بومی است که غرب تهاجمِ فرهنگیش را قوت می دهد. با علمِ غربی که برای مردمِ غرب وشته شده است، ممکن نیست برای ملتی دیگر برنامه ریزی کرد. باید با آن علمِ غربی، آن ملت را شناخت و با توجه به آن شناخت، برای آن برنامه ریزی کرد.

علمِ بومی همان علمِ غربی است در لباسُ یک رنگ با یک ملت. علمِ بومی راه به توسعه میبرد اما به تعالی و سعادت -که هدفِ علمِ اسلامی است- نه. علمِ غربی بر اساسِ فرهنگ و ارزش ها و شرایطِ غرب ایجاد شده، پس به راحتی نمی تواند در مناطقِ دیگر نفوذ کند، اما وقتی بومی شد، یعنی لباسِ همان منطقه را بر تن کرد، اهلِ آن منطقه خیال می کنند او از خودشان است. آن ها نمی دانند چیزی که درونِ آن است، سراپا مغایر و بی ربط با آن ها است. وقتی هم در میانِ آن منطقه پذیرفته شد، پس از مدتی کم کم لباسش را در می آورد و باطنِ خودش را نشان می دهد اما همزمان با خود لباسِ اهلِ آن منطقه را هم در می آورد و لباسِ خود را بر تنِ آنان می کند.

علمِ اسلامی اصلا از نگاهی متفاوت با علمِ غربی، به جهان نگاه می کند. این دو علم هیچ گاه در کلیاتِ خود به نقطه یِ اشتراکی نمی رسند. علمِ غربی، از منظرِ دوهزار و پانصد سال کفر و ضلالت و طغیان به جهان نگاه می کند و علمِ اسلامی از دیدِ توحید و عبودیت.

اما علمِ اسلامی هم باید بومی سازی شود. ویژگی هایِ قومی و زبانی و ... واقعیت است و علمِ اسلامی به عنوانِ یک چهارچوبِ علمی و بر اساسِ پایه هایِ ثابت، برای هر قومی متناسب است، زیرا اساسِ علمِ اسلامی خدا و انسان است و خدا و انسانِ این گوشه یِ دنیا با آن یکی گوشه یِ دنیا فرقی نمی کند. علمِ اسلامی بر اساسِ فرهنگِ عرب یا ایرانی یا غرب و شرق ایجاد نشده است. علمِ اسلامی بر خلافِ علمِ غربی بالذات جهانی است و فراگیر.

راهِ رسیدن به علمِ اسلامی بسیار دشوار و جانفرسا است. و مانعِ بزرگِ این مسیر سیطره یِ یکی دو قرنه یِ علمِ غربی است بر جهان و در نتیجه پذیرشِ اکثریتیِ آن. و این مانع رفع نمی شود مگر با خودآگاهی و بازیابیِ خود و تولدی دوباره یا به بیانی دیگر ظغیانِ انسان ها بر طغیانِ علمِ غربی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 9:51  توسط afattahomid  | 

فراخوانِ عضویت در انجمنِ شعر و ادبِ نشریه یِ خیمه

"شاید نخست چنین پنداشته شود که شعرِ مذهبی مفهومی است روشن با مصداق هایی مشخص. عامه یِ مردم و حتی بعضی خواص نیز، شعریرا مذهبی می دانند که صرفا در موضوعِ مناقب و مراثیِ معصومین سروده شده باشد. کسانی که نگرشی وسیع تر دارند، حوزه یِ مضامین شعر مذهبی را گسترده تر در نظر می گیرند و شعرهایی را که درباره یِ مناسبت هایِ مذهبی و فرایضِ دینی است نیز در این محدوده جای می دهند و البته گاه نیز شعرهایی را که به طورِ مشخص در دفاع از اعتقاداتِ مذهبی و بیان و شرحِ معارفِ دین سروده شده است.

با جمعِ این نگرش ها، می توان گفت ما غالبا شعری را که به نحوی موضوعِ مذهبی دارد، مذهبی می شماریم؛ حالا این موضوع می تواند ستایشِ یکی از بزرگانِ دین باشد، می تواند توصیفِ فرایضِ دینی باشد و یا شرحِ معارفِ دین. ولی با این که ما نیز برای سهولت از همین تعریف استفاده می کنیم، به خاطر داشته باشیم این دیدگاه چندان جامع نیست. ما یک دسته پنهان تر شعرِ مذهبی هم داریم، یعنی شعرهایی که موضوعی عام دارند و مشخصا درباره یِ یکی از بزرگان و یا فرایضِ دین سروده نشده اند، ولی نگاهِ شاعر به آن موضوعِ عام، از منظرِ دین بوده و متکی به معارفِ دینی.

به راستی همچنان که مذهب از انسان ها انتظار دارد در همه یِ ابعادِ زندگیِ خویش، دینی - یعنی طبقِ دستورهایِ دین - عمل کنند، این انتظار را نیز دارد که شعر سرودن آن ها نیز طبقِ همین دستورها باشد، یعنی با موضوع دین. بدیهی است که هر شعری که شاعران با این معیار بسرایند، مذهبی خواهد بود.

پس تا این جا می توانیم گفت که ما عملا دو نوع عملکرد شاعرانه داریم:

شعر سرودن برای دین و شعر سرودن طبقِ دستورهایِ دین؛ یا به عبارتِ دیگر، شعر با موضوعِ دینی یا شعر با موضعِ دینی."1

مرکزِ مطالعاتِ راهردیِ خیمه در نظر دارد، با برپاییِ جلساتِ شبِ شعر و نشست هایِ ادبی، ضمنِ بررسیِ اشعارِ آیینی با دو محورِ "موضوعاتِ دینی" و "موضعِ دینی"، زمینه یِ تعاملِ استادان و شاعرانِ جوان را فرام کند و ان شاءالله گامِ موثری برای ارتقاء سطحِ کیفیِ این حوزه یِ تاثیر گذار از ادبیاتِ فارسی بردارد. بدین منظور سرویسِ ادبیاتِ آیینیِ ماهنامه یِ خیمه قصد دارد با تشکیلِ انجمنِ شعر و ادبِ "شاعرانِ عقیده"2 بسترِ مناسب برای رسیدن به این مطلوب را فراهم کند؛ بنابراین از استادان، شاعرانِ جوان و علاقه مندان دعوت می شود برای ثبتِ نام و حضور در جلساتِ انجمن با دفترِ ماهنامه یِ خیمه تماس بگیرند.

اساسنامه و شرحِ فعالیت هایِ این انجمنبعد از برپاییِ چند جلسه با کمکِ اعضایِ ثابت، تنظیم و از طریقِ ماهنامه به اطلاعِ عموم خواهد رسید.

جلساتِ انجمن در دفترِ ماهنامه یِ خیمه واقع در تهران، میدانِ فردوسی، خیابانِ سمیه، نرسیده به نجات اللهی، پلاکِ 241 (ساختمانِ 213 قدیم) تشکیل خواهد شد.

تلفنِ تماسِ دفتر خیمه: 88934970-021

پ.ن:1. برگرفته از مقاله ی ِ شعرِ مذهبی، بایدها و نبایدها به قلمِ محمدکاظمِ کاظمی از ماهنامه یِ تخصصیِ شعر شماره یِ63

2.عنوانِ انجمن بعد از برگزاریِ چند جلسه و مشخص شدنِ اعضایِ ثابت، ممکن است تغییر کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:11  توسط afattahomid  | 

دو صد گفته چون نیم کردار نیست

مسلمان باید در رفتارِ روزمره اش هم خردمند، آموزنده و هدف دار باشد. هر فردِ مسلمانی می تواند حتی با راه رفتنش در خیابان هم هویتِ خود را مستقل، جدا و نمایان کند. این بحث جدا از بحثِ مسائلِ ظاهری است، یعنی چیزی فراتر از چادر سر کردنِ خانم ها و ریش داشتنِ آقایان؛ به خصوص در این روزها که ریش مد است و بسیاری از خانم هایِ تهرانی، فارغ از هر گونه اعتقاد، فقط به عنوانِ یک نوع پوشش، چادربه سر می کنند و حتی دیگر چفیه هم از شعائرِ بچه بسیجی ها محسوب نمی شود و حتی رپرها هم به گردن می اندازند.

مستقیم و بدونِ مقدمه یِ بیشتر می گویم: برادرانِ بسیجی حتی اگر التزامی به عدمِ نگاه کردنِ مستقیم به صورتِ خانم ها ندارند، باید به خصوص در برابرِ خانم هایِ بدحجاب، سر به زیر باشند و اصلا به صورتِ آنان نگاه نکنند. این مسئله در این روزها که جامعه یِ ما از بد حجابی به سویِ بی حجابی می رود، لازم الاجراتر می شود. جوانِ بسیجی با این کار بر شانِ خود می افزاید و احترام و توجهِ بیشترِ آن خانمِ غیرِملتزم را به خودش بر می انگیزاند. اگر شما برای کسی مهم باشید، وقتی او با شما صحبت می کند، می خواهد که مستقیم به او بنگرید و توجهِ کافی داشته باشید، و اگر شما این کار را نکنید، او سعی می کند رو به رویِ شما قرار بگیرد که باز نمی تواند، پس سعی می کند تادلیلِ سر به زیریِ شما را بفهمد، که آن کاه اگر از ظواهرِ شما آشکار باشد، یا او از عقایدِتان مطلع باشد، روسریش را چند سانتی هم که شده، جلوتر می کشد. پس، ابتدا شما باید برای فردِ روبه رویتان، این دخترِ بدحجابِ غیرِ متعهد به شرع و حتی احتمالا غیرِ مسلمان، جذاب باشید، یعنی چنان بتوانید با علم و عقاید و رفتارتان شان و احترامی برای خود بسازید که او بخواهد با شما صحبت کند؛ شما با او صحبت می کنید اما بدونِ نگاه کردن به او، پس او به طورِ طبیعی چون می خواهد رو در رو و چشم در چشم صحبت کند، اگر از شخصیتِ شما و علتِ سر به زیریِ شما آگاه باشد، کمی حجابش را درست تر می کند. در واقع شما، با جذابیتتان به طورِ غیرِ مستقیم او را نهی از منکر کرده اید.
در نتیجه برادران، چه در صحبت ها و مباحثاتِ خویش با خانم ها، بالاخص خانم هایِ بد حجاب، و چه در هر جایِ دیگر مثلِ پیاده رویِ خیابان ها، باید سر به زیر داشته باشند تا هم خود از کناه دور باشند و تقوا پیشه کرده باشند و هم خانم ها را نهی از منکر کنند.
اما خواهرانِ بسیجی. اکثرا پوششِ چادر، شخصیت و هویتِ خواهرانِ مومن را از دیگر خانم ها متمایز می کند. این نکته در بیشترِ شهرها صادق است، اما در شهرهایی مثلِ تهران و قم -تا آن جا که من دیده ام- چادر یک پوششِ عام است و محدود به مذهبی ها نمی شود. (این نکته در قم احتمالا به خاطرِ عرف و اجبارِ اجتماعی است، اما دلیلش را در تهران نمی دانم.) چه بسا خانم هایی را دیده ایم که چادری اند اما آن گاه که اندکی بیشتر از حال و روزِ آنان مطلع شویم، (عذر می خواهم) از زنانِ بدکاره نیز بدتراند. این مسئله، مسئله یِ تازه ای نیست و از قدیم چنین افرادی یافت می شده اند چنان که در ضرب المثل هایی چون (ابدا قصدِ تعمیم و توهین ندارم، پیشاپیش عذرخواهی می کنم) "هر چی قره، زیرِ چادره" نیز بیان شده است.
در نتیجه خواهرانِ مذهبی باید رفتاری از خود نشان دهند که آن ها را از افرادی که چادر را فقط به عنوانِ یک پوششِ معمولی، نه یک پوشش برای حفظِ حجابِ کامل و نمادِ هویتِ اسلامی، می پوشند تمایز بخشد. از بارزترینِ این رفتارها، حفظِ وقار و متانتِ زنانه است. این روزها به خصوص در محیطِ دانشگاهی دیده می شود که حتی دخترانِ مذهبی با چادرهایِ بر سرشان، گاه بر اثرِ شادی هایِ دوستانه یِ خودشان - که به تنهایی شکی در خوب بودنش نیست- اختیار از کف می دهند و از خوشحالی بالا و پایین می پرند و با صدایِ بلند در مکانِ عمومیِ مختلطِ دانشگاه جیغ می زنند و قهقهه سر می دهند. جالبِ توجه است که در فقه اسلامی بلند خندیدنِ زنان در منظرِ نامحرم حرام است.
خواهرانِ مذهبی اگر عفاف و حجابِ خود را به خوبی حفظ کنند، مطمئنا اقایان اجازه یِ هرگونه رفتاری را که خلافِ عفاف و شانِ یک دخترِ مومن باشد، به خود نمی دهند. اما همین خواهرانِ چادری اگر کمی در حفظِ حجابِ خود کوتاه بیایند، چه بسا که بیشتر از دیگر دخترانِ باحجابِ نیم بند و بی حجاب، موردِ توجهِ آقایان قرار بگیرند. دخترِ باحجاب چون گنجِ سربسته ای است که محافظانی سخت دارد و دخترِ بی حجاب چون گنجی است دردسترسِ همگان و لذا ارزشی ندارد؛ اما آن دخترِ محجبه آن گاه که کمی در حفظِ حجابِ خود سهل انگاری می کند، به گنجی می ماند که نگهبانانِ خود را از دست داده و هر چند سر بسته است اما به راحتی طالبانش را به خود راه می دهد، چه قدر این گنج حرص آورتر و زیباتر می نماید.
دختران و پسرانِ مذهبی، باید سعی کنند با حفظِ ارتباطاتِ سازنده و علمی اعتقادیِ خود، مواظبِ حفظِ حریم ها و شئون نیز باشند. امید است که جامعه ای داشته باشیم پاک، که بی شک جز به دستِ دختران و پسرانِ پاک و آگاه به دست نمی آید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 13:37  توسط afattahomid  | 

این سوال که "دیروز عیدت بود یا امروز؟" به خوبی نشان دهنده یِ شکافِ جامعه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 17:0  توسط afattahomid  | 

ما اعتراض داریم. ما اعتراض داریم به اوضاعِ مملکتمان. ما اعتراض داریم به این روزگار. به این سیاست. ما اعتراض داریم به وضعِ سیاسیِ کشورمان، به وضعِ اجتماعیِ کشورمان. ما اعتراض داریم که سه ماه است که آرامش نداریم. که خواب و خیالمان شده است شورش، آشوب، غوغا. ما اعتراض داریم که سه ماه است که امنیت نداریم.

ما اعتراض داریم به انتخاباتِ سه ماهِ پیشمان. ما اعتراض داریم که کاندیداهامان جنبه یِ سیاسی ندارند؛ که زود جوگیر می شوند و ملت را به خیابان می کشند. ما اعتراض داریم به این که شب ها و روزها خیابان هایمان به خاطر امیال و منافعِ نامزدها بسته شود. ما اعتاض داریم به این که یک انتخابات مثل همه ی انتخابات برگزار شود و آن وقت نامزدهای شکست خورده بگویند تقلب شده. ما اعتراض داریم به این که از دو هفته پیش از انتخابات و یک ماه پس از آن در خیابان هایمان امنیت نداریم، آرامش نداریم. ما اعتراض داریم به این که شب هایِ پیش از انتخابات، جوان هایمان بریزند در خیابان و داد و بیداد کنند و بزنند و برقصند و بشکنند به بهانه یِ حمایت از نامزدهایِ ریس جمهوری و نامزدها هم خوشحال بشوند و جوگیر بشوند و حمایت کنند. ما اعتراض داریم به این که بعد از انتخابات نامزدها نتیجه یِ انتخابات را قبول نکنند و مردم را به خیابان ها بکشانند و خیابان ها بسته شوند و زندگیِ مردمِ بی طرفِ بیچاره لنگ بشود و آرامششان به باد برود. فکر نمی کنم این شورِ سیاسیِ درستی باشد. ما شورِ بی شعور نمی خواهیم.

ما اعتراض داریم به شما، آقایِ موسوی! که آمدید و همه چیز را به نامِ خود بستید و همه چیز را حقِ خود دانستید و خودتان را راهِ حق فرض کردید و آمدید و آمدید و هرکاری دلتان خواست کردید. ما اعتراض داریم به شما که خاطره یِ خوبمان را از خودتان خراب کردید. ما اعتراض داریم به شما که آمدید و حرف هایِ خوب زدید و بعد حرف هایتان را فراموش کردید. ما اعتراض داریم به شما که آمدید و حرف هایِ امام را زدید و از مستضعفان گفتید و اما مدتی بعد، یادتان رفت و شدید نماینده یِ طبقه یِ متوسطِ اجتماعی و امیدِ سرمایه داران. نکند معنایِ مستضعفین عوض شده است و یا دوره یِ مستضعفین گذشته است و یا حرف هایِ امام دیگر به درد نمی خورد و یا از امام فقط عکسش و اسمش و نخست وزیربودنش به درد می خورد؟

ما اعتراض داریم به شما، آقای موسوی! که آمدید و از امنیت گفتید و از قانون و قانون مداری و بعد از انتخابات همه اش عوض شد و معنی هایش تبدیل به چیزِ دیگری شد و شد آن چه شما دوست دارید و شما حق می دانید و با شما باشد. ما اعتراض داریم به شما که حرف از مردم زدید اما بعد از مدتی دیگر مردم فقط آن هایی بودند که با شما بودند. ما به شما اعتراض داریم که حرف از ولایتِ فقیه زدید و از اطاعت و ولایت گفتید و بعد انگار اصلا یادِتان رفت که چنین چیزی هم وجود دارد و هرکاری دلتان خواست کردید و هر چه خواستید گفتید. ما به شما اعتراض داریم که آرامش و امنیت و اعتمادمان به نظام را خراب کردید و بعد هی غر زدید و پیشنهاد کردید که آرامش و امنیت و اعتماد را به ما بازگردانند. آقایِ موسوی! شما اگر این کارها را نمی کردید، ما همه یِ این ها را داشتیم.

آقایِ موسوی! ما به شما اعتراض داریم که آرامشمان را به هم زدید. ما به شما اعتراض داریم که امنیتمان را به هم زدید. ما به شما اعتراض داریم جوگیر شدید و جوگیر کردید. آقایِ موسوی! ما به شما اعتراض داریم. ما به شما خیلی اعتراض داریم.

ما اعتراض داریم به شما، آقایِ کروبی! که هرچه می خواهید می گویید. هر چه می خواهید می گویید و جار می زنید و در بوق و کرنا می کنید و بعد می گوییدمطمئن نیستم. آقایِ کروبی! ما به شما اعتراض داریم که هی می گویید یارِ امامم، غارِ امامم. ما به شما اعتراض داریم که یادتان می آید امام گفت میزان رایِ مردم است اما یادتان نمی آید همان امام در جمله ای با همان اسلوب گفت میزان حالِ فعلیِ افراد است.

ما به شما اعتراض داریم، آقایان! همه یِ آقایان! ما به شما اعتراض داریم، آقایان! که آقایمان را تنها گذاشتید. که هی گفتید امام و امام و امام و یادتان رفت بعد از امام هم امامِ دیگری است. ما به شما اعتراض داریم که همه چیز را مالِ خودتان می دانید. که امام را مالِ خودتان می دانید. که انقلاب را مالِ خودتان می دانید. که نظام را مالِ خودتان می دانید. که جنگ را مالِ خودتان می دانید. که کشور را مالِ خودتان می دانید. که قدرت را مالِ خودتان می دانید. که ثروت را مالِ خودتان می دانید. و فقط انگار خدتان را مالِ مردم می دانید که از آن هم نتیجه می گیرید مردم هم مالِ شما است و مالِ مردم هم مالِ شما است. آقایان! با همه یِ شما هستم. با همه یِ شما آقایان!ما به شما اعتراض داریم که زمانی جزوِ مردم بودید، بعد با مردم انقلاب کردید، و برای آن مثلِ بقیه زندان رفتید، شهید دادید و مبارزه کردید. بعد از انقلاب (که بعد شد مالِ شما) بعضی هاتان کنارِ مردم جنگیدید و بعضی هاتان کنارِ مردم برای جنگ دعا می کردید. جنگ که تمام شد و بعد مالِ شما شد، زمانِ بهره برداری را مناسب دیدید و شروع کردید به بهره برداشتن. بعد کم کم همه یِ چیزها را برداشتید. امام را، انقلاب را، اسلام را و کم کم روسری ها را هم برمی دارید.

ما به شما اعتراض داریم، آقایان! که به نامِ دین و اسلام انقلاب کردید اما بعد، دیدید نمی شود با این ها، چیزها مالِ شما شود. پس گفتید نمی خواهیم. یعنی نگفتید، اما خواستید. خواستید مثلِ دیگر کشورها بشوید. به جایِ جمهوریِ اسلامی، لیبرال دموکراسی خواستید. به جایِ مدینه النبی، جامعه یِ مدنی خواستید.به جایِ صدورِ انقلاب، ورودِ اصلاح خواستید. چیزهایِ خوبِ دیگر هم خواستید. چیزهایِ خوب را برایِ خودتان خواستید، برای مردم چه می خواستید؟

ما به شما اعتراض داریم، آقایان! که حتی مردانگیِ توده ای هایِ زمانِ شاه را هم ندارید. آن ها حداقل سرِ حرفشان تا چوبه یِ دار ایستادند. شما با دو ماه زندان - حتی اگر با سخت ترین شرایط- به پریشانی و پشیمانی و غلط کردن افتادید. ما به شما اعتراض داریم، دیگر آقایان! که فردا این آقایانِ قبلی را هم مالِ خودتان می کنید و غلط کردنشان را علمِ حقانیتِ خودتان می دانید.

ما به همه یِ شما اعتراض داریم، آقایان! به همه یِ شما آقایان! که می خواهید همه چیز را مالِ خودتان کنید؛ که انقلابمان را، نظاممان را، همه چیزمان را مالِ خودتان کنید. ما به شما اعتراض داریم که مملکتمان را این طور کرده اید. ما به شما اعتراض داریم. ما به شما اعتراض داریم و از حرف هایمان کوتاه هم نمی آییم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 15:46  توسط afattahomid  | 

"من اکنون خودِ شما را در این سوالی که می خواهم بکنم حکم قرار می دهم و از شما به نظرِ انصاف، بعد از فکر و تامل، تصدیق می خواهم. و آن سوال این است که اگر نبیِ اکرم، صلوات الله علیه و آله، که صادق و مصدق است، به شما خبر دهد که اگر در تمامِ عمر عبادتِ خدا کنید و اطاعتِ اوامر نمایید و ترکِ شهوات و خواهشِ نفس نمایید، یا در تمامِ عمر خلافِ گفته یِ او کنید و مطابقِ میلِ نفسانی و شهواتِ خود رفتار کنید، در درجاتِ آخرتِ شما فرقی نمی کند و در هر صورت شما اهلِ نجات هستید و بهشت خواهید رفت و از عذاب ایمن خواهید بود، نماز کنید یا زنا کنید تفاوتی ندارد، ولی رضایِ حق تعالی فقط در این است که شما عبادتِ او کنید و ثنا و مدحِ او نمایید و ترکِ شهواتِ خود و میل هایِ نفسانی را در این عالم نمایید، در مقابلِ این هم اجری نمی دهند و ثوابی عطا نمی کنند، آیا شما از اهلِ معصیت می شدید یا اهلِ عبادت؟ شما ترکِ شهوات می کردید، و لذاتِ نفسانی را بر خود برای رضایِ حق تعالی و خاطرخواهیِ او حرام می کردید یا نه؟ شما باز مواظبت به مستحبات و جمعه و جماعات می نمودید یا منغمر در شهوات و ملازمِ لهو و لعب و تغنیات و غیر ذلک می گردیدید؟ با یک نظر انصاف بدونِ ظاهرسازی و ریاکاری جواب دهید. بنده از خودم و کسانی که مثلِ خودم هستند خبر می دهم که اهلِ معصیت می شدیم و اطاعات را تارک و فاعلِ مشتهیاتِ نفسانی می شدیم.

پس، از این نتیجه حاصل شد که تمامِ کارهایِ ما برای لذاتِ نفسانی و برای اداره کرنِ بطن و فرج است. ما شکم پرست و شهوت پرستیم: ترکِ لذت برای لذتِ بزرگ تر می کنیم. وجهه یِ نظر و قبله یِ آمالِ ما راه انداختنِ بساطِ شهوات است. نماز که معراجِ قربِ الهی است ما به جا می آوریم برایِ قرب به زن هایِ بهشت! ربطی به تقربِ حق ندارد، مربوط به اطاعتِ امر نیست، با رضایِ خدا هزاران فرسنگ دور است."

چهل حدیث، امام خمینی، صفحه 72

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:18  توسط afattahomid  |