من انسانم. من رویِ زمین زندگی می کنم، در جهان. من انسانم چون تمامِ انسانهایِ دیگری که در سراسرِ این کره زندگی میکنند. آنان همه شبیهِ من اند. بهظاهر تنها شاید رنگِ پوستِشان و زبانِشان با من تفاوت کند. اما انسان اند. ما همه انسان هستیم. انسانهایِ یکسان و مثلِ هم.
من در این زمینی که زندگی میکنم – و این زمین همان زمینی است که شما هم رویِ آن هستید- مرزی نمی بینم. من فکر نمیکنم وقتی به مرزِ ایران و عراق برسم، یا ایران و آذربایجان یا هرجای دیگر، جز شاید حصاری و سیمِ خارداری که کاشتهیِ انسان است، چیزی ببینم. نهایتش آن است که کوهی است یا رودی یا هر چیزِ طبیعیِ دیگری که سیاستورزان آن را مرز نام گذاشتهاند.
آنان که خدا و دین و جنسیت و ... را برساختههایِ اجتماعی میدانند و میخواهند بر آنان بشورند، آیا یک لحظه فکر نمیکنند که مرزهایِ سیاسیِ کشورها، دیگر خیلی برساخته است؟ آنان با هزار پیچیدگی و هزار اما و اگر و برهان و تصدیقِ متقن و غیرمتقن و صحیح و غلط زور می زنند تا بگویند خدا تصوری پوچ است که انسانِ اولیه برای آرامشش ساخت. آنوقت همین افراد ناسیونالیست میشوند و وطنپرست و ... و حتی آدمی که یک متر آن طرفتر از مرز زندگی میکند، را جزءِ آدمها حساب نمیکنند. حالا اگر بخواهند خیلی منصف باشند، میگویند: "بله، ما همه طبقِ اعلامیهیِ حقوقِ بشر (که اصلا برساخته نیست!) یکسانیم و برابر و حقوقِ مساوی داریم، اما آن که آن ورِ مرز زندگی میکند، به ما چه؟ ما خودمان هزارتا مشکل داریم. او خودش به دردش برسد." آخر نمی گویند او که با شما برابر است و حقوقِ یکسان دارد، خب، او هم هزارتا مشکل دارد. او یک متر آن طرفتر است. شاید حتی زبانش هم با تو یکی باشد. اما نه، او آنوری است و ما اینوری. او بیگانه است.
من نمیخواهم ملیت را زیرِ سوال ببرم. به نظرِ من هر ملت چون ملتِ ما، انسانهایی هستند یکسان که شباهتِ فرهنگی با هم دارند و در یک منطقه زندگی میکنند و براساسِ مسائلِ سیاسی از دیگر انسانهایِ مجاور جدا شده اند. ملت و کشورِ من برایم محترم است و عزیز و دوستداشتنی. اگر دشمنی به آن حمله کند، به خانهیِ من حمله کرده، و طبیعی است که من تا آخرین قطرهیِ خونم در برابرِ آن دشمن میایستم.
اما من به این ملیت اصالت نمیدهم. اگر در یک منطقه زندگی میکنیم که می توانیم این منطقه را کمی توسعه بدهیم. آن وقت ما همه بر یک زمین زندگی میکنیم. اگر فرهنگِ منِ فارس با آن برادرِ آذری یا بلوچ یا ترکمن یا عربِ خوزستانی مشابه است، چندان تفاوتی هم با آن برادرِ افغان و تاجیکم ندارد. شک نداریم زبان یکی از اصلیترین بخشهایِ فرهنگ است. اما مگر زبانِ من با آن برادرِ آذری یا عرب یا کرد یکی است که بخواهد با آن یکی برادرِ عرب یا انگلیسی یا فرانسوی یا آفریقایی یکی باشد؟
نگویید که زبان عاملِ تفاوتِ ملتها است که آنگاه تمامِ برادرانِ ترک و کرد و عرب و ... حقِ جدایی دارند. فکر نمیکنم دوستانِ ناسیونالیستم از این مساله خوشحال شوند. نگویید تاریخِمان یکی است که تاریخِ ما با افغانستان و عراق و پاکستان و آذربایجان و ترکمنستان و ... همه کموبیش یکی است. اگر این است چرا به مشکلاتِ آنها فکر نمیکنید؟ چرا می گویید: "پناهندههایِ افغانی برگردند، ایرانیها را بیکار کردهاند، باعثِ فساد شدهاند و ..." اگر اساس تاریخ است که افغانها هم با ما یک ملت اند. آخر به کدام مبنا ملیتها و کشورها را میتوانید یک توجیهِ دندانشکن و بیخلل کنید؟
باور کنید ما همه انسانیم و این ملیتها و کشورها برساختههایِ سیاسی است که البته در شرایطِ امروزی، باید پاسداری شود. اما اصالت ندارد.
در نظرِ من اصالت را دین دارد. دین برای من یعنی فرهنگ. دین عقیده است. دین برای من اصیل است چون من بر مبنایِ دینم زندگی میکنم یا حداقل میخواهم زندگی کنم. دین برای من اصیل است چون خدا برای من اصل است. خدا برای من برساخته نیست که اگر بحث از ساختن است، من ساختهیِ خدایم، نه خدا ساختهیِ من. در نظرِ من، اگر خدا نبود، من نبودم؛ نه که اگر من نبودم، پس خدا هم نبود.
خدا من را آفریده، آن برادرِ سیاهِ آفریقاییام را که نمیدانم حتی به کدام زبان حرف می زند هم آفریده است، برادرِ خودم را هم که از یک پدر و مادریم آفریده است. من مسلمانم و راهم را راهِ رسیدن به خدا میدانم. آن سیاهِ آفریقایی هم مسلمان است و راهش را راهِ خدا میداند. این برادرم مسلمان نیست و حتی شاید خدا را قبول هم نداشته باشد که بخواهد در راهش باشد یا نباشد.
من و آن آفریقایی هر دو دوست داریم یک زندگیِ اسلامی داشته باشیم. ما دوست داریم یک طور زندگی داشته باشیم. ما شبیهِ هم فکر میکنیم. دغدغههایمان شبیه است، دردهایمان شبیه است، اعتقاداتمان شبیه است، تفکراتمان شبیه است. هرچند زبانِ هم را نمی فهمیم اما زبانِ دلِ هم را می فهمیم. اما با این برادرم که دریک خانواده بزرگ شدهایم و طبیعتا زبانِ همدیگر را خوب میفهمیم، اگر یک ساعت صحبت کنیم، نهایتا به دعوا ختم میشود.
برای من دین اصیل است. دین برای من یعنی راهِ خدا، راهِ حق، یعنی راهِ ظلم ستیزی، یعنی راهِ دفاع از مظلوم. من با همهیِ مظلومانِ جهان دردِ مشترک دارم، چون من هم ستم دیدهام، شیطان و انسان به من ظلم کردهاند. من با مظلومانِ جهان همدردم. پس در کنارِ آنها میایستم و با هر ظالمی میجنگم تا حجاب از راهِ حق بردارم.
برای من فرقی نمیکند مظلوم در کجایِ جهان است، در فلسطین، لبنان، یمن، چین، بوسنی، اسپانیا، افریقایِ جنوبی، شیلی و حتی وسطِ نیویورک. راهِ حق به من میگوید ظلم باعثِ عدمِ کشفِ استعدادها میشود، باعثِ حقکشی میشود، باعثِ پنهان ماندنِ راهِ حق میشود. پس من با هر ظلمی میجنگم. حتی اگر از سویِ همان برادرِ افریقاییام باشد.
برایِ من "نه غزه، نه لبنان، جانم فدایِ ایران" معنی نمیدهد، هرچهقدر هم که ایران برایم عزیز باشد. برای من همهیِ اینها یکی است. برای من از خودِ یوسفآبادِ علیا تا خودِ نیویورک، فرقی نمیکند. تنها تفاوتش این است که من الآن در ایران هستم. پس ظلمی که اینجا اتفاق میافتد، نزدیکتر است به من و من زودتر و بهتر می توانم با آن مبارزه کنم تا آن ظلمی که در جایی دیگر. مکانِ مبارزه برای من بستگی دارد به شدتِ ظلم در آن جاها و تواناییام برای مقابله در هر کدام.
بیایید برساختههایِ حقیقی را بشناسیم و از پیشِ رو برداریم و اصالتهایِ حقیقی را بفهمیم و در راهِ آنها بجنگیم. به امیدِ روزی که موعودِ الهی بیاید و زیباییِ جهانِ یکدست را درک کنیم.